تبليغاتX
شکلات کاکائویی : باجه نفرین

شکلات کاکائویی : باجه نفرین
رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
پيوندهاي روزانه

 جهان چيزي شبيه موهاي توست
 سياه و سرکش و پيچيده.
 خيال کن چه بي بختم من
 که به نسيمي حتي،
 جهانم آشوب مي شود...!!

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 0:11 ] [ ملودی ]

یاد قدیم بخیر ... همه عشق و عاشقی ها با نگاه شروع می شد، با نامه ادامه داشت و با سقف یک خانه گرم بازهم ادامه داشت! تصور کن امروز امواجی که اسم های عجیب و غریبی دارد کار عشقی و عاشقی را بدست گرفته و دلها را از پس گوشی موبایل و صفحه مانیتورو امثالهم به هم گره می زند! اما حیف که این گره دیگر مرد نیست، گاهی نامرد و گاهی ... !

مهرانگیز ،خاطره ای حاصل از ترکیب همان قدیمو همین امروز.ولی نه ! همان قدیم. دختر بلوچی که همیشه دوستی اش در همه دوران زندگی من یک نوستالژی تکرار نشدنی خواهد ماند. خیال می کردم روشنک دختر ویلنی که زاده همین امواج عجیب و غریبه ، تکرار نوستالژی مهرانگیز باشد ... البته شباهت اندکی داشت فقط تا زمانی که با امواج بود.خیلی گشتمو به هر کی شبیه مهرانگیز بود نزدیک شدم ولی  بعضی آدمها آنقدر در ذهن ما بطور خاصی متولد شده و می مانند که هیچوقت کسی جای آنها را نمی گیرد... مثل مادر ... مثل مهرانگیز !   "دنیا گرده اگه روزی به آخرش رسیدی شاید به نقطه شروع رسیده باشی. همینطور هم بود! "

روشنک :

۱۱مرداد ۸۸، تابستان سال سوم دانشگاه. همه چی از یک پیام توی وبلاگ شروع شد : "سلام منم امروز کلاس ویلن ثبت نام کردم خیلی خیلی ذوق دارم اومدم توی نت ویلن سرچ کردم وبتو دیدم... "
چند وقتی بود لای آرشیوهای موسیقیایی خودم آلبوم قدیمی از کارن همایونفر که نشنیده پرتش کرده بودم گوشه ای ،پیدا شده بود.آلبوم عجیبی بود... " به یاد سنگفرشی که مرا به تو می رساند"  انگار برای من تداعی کننده روزهای پراز افسونو حسرت بود.ولی نمی دانم کدام روزها.فقط آرامش غمناکی از لای اصوات لرزاننده ویلن و ویلنسلش به عمق احساسم رخنه می کرد.غرق این موسیقی شده بودم که سروکله روشنک پیدا شد... بعد از مدتها !شاید از لای همین آلبوم عجیب! ولی روشنک آن روشنک سابق نبود... عوض شده بود! مثل نت های همین آلبوم همش عوض و عوض تر می شد! و گاهی نزدیک و نزدیک تر. گاهی وقتها یک اسم، یک اسم ناآشنا (یا بهتر کم یاب) فکر منو مشغول میکنه. شاید بخاطر اینکه اسمهای دیگه اینقدر که شنیده شدن جذابیتی ندارن. این بار روشنک بود.

برای رهایی از سالها زندگی یکنواخت باید به فکر خلق روزهای به یاد ماندنی بود.هر شب وقت خواب ، موسیقی سنگفرشی که مرا به تو می رساند تا اذان صبح با روحم بازی می کرد  انگار روی یه سنگفرش سرد قدیمی خوابیدم ! احساسم دوباره آبستن امواج شده بود. تصمیم گرفتم برم سفر تا وقتی از این عالم امواج بیرون آمدم روزهای قشنگی برای یادآوری داشته باشم.سنگفرش ها هم مگه راه می رن؟ پیش از این همین نزدیکی ها بود ولی حالا تا پایتخت باید دنبالش می رفتم. می دونستم یه نفر روی این سنگفرش منتظرمه ... مهرانگیز ... یا روشنک ...!

هر روز احساس میکنم زندگی من بیشتر ویروسی مثلثی میشه که حالا تبدیل به هرم مثلثی و پیچیده تر از اهرام ثلاثه مصر شده!!! "موسیقی، زن، عشق بازی " سه روز با روشنک ! دختر دوست داشتنی با احساساتی خیسو نم زده...و روزهایی پر از احساس برای به یاد آوردن. زندگی مثه یه جعبه شکلاته. تو نمیدونی چه جوریش گیرت می آد..."

تو می ری ... آره می دونم ! /نمی گم که بمون پیشم/ ولی تا لحظه رفتن یه عالم عاشقت می شم!

[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 0:22 ] [ ملودی ]
این شعر رو توی یه وب دیدم که همه اشعارش از کودکی میگفت.خیلی باحاله

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد وخندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم


ادامه مطلب
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 21:26 ] [ ملودی ]

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت . یه بار دخترا تصمیم گرفتن با اولین تیکه ای که استاد انداخت، از کلاس برن بیرون . قضیه به گوش استاد میرسه جلسه بعد یکم دیر میاد سر کلاس میگه: از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده. رفتم جلو پرسیدم: گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن! دخترا پا میشن برن بیرون ، استاده میگه کجا میرید وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود  
[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 23:30 ] [ ملودی ]
 در شبهای تابستان و فراغت از تحصیل توی سیستان به باد رفته سرگرمی جز دورهم گرد آمدنو گل واژه گفتن نداشتیم. شبی با دوست رفیق و شفیقم ، در همان اوایل سهمیه بندی بنزین دل زدیم به بیابانو شب گردی. از شهر که خارج شدیم به سمت جاده منتهی به مرز با افغانستان رفتیم. رسیدیم به دبیرستانی که سال اولم را آنجا گذرانده بودم ،وسط تاریکی مطلق.نه صدای ماشینی بود نه نور مصنوعی چراغ. جز ما و مهتاب و ستاره! از ماشین پیاده شدیم و کنارش نشستیم و از آنجا که دوستم اهل فضا نوردی بود هواپیمایش را روشن کردو  محفلمان  (البته تنها محفل خودش ) معطر شد.مشغول شعر گویی و تماشای آسمان شب بودیم که تابش نور از پشت سر بزم شبانه ما را مشوش نمود! حالا منو میگی ریدم... گفتم یا یک مشت ارازل و اوباش هستن که قصد سرقت ماشین را دارند یا خودمان را . بلند که شدیم ... اوضاع از این هم بدتر بود... آقا ماشین پلیس بود! به خودم گفتم گاومون زائیده آنهم با سزارین! آمدن جلو و بعد احوالپرسی گفت: اینجا چکار می کنید؟ با مکث و تپق گفتیم آمدیم تماشای آسمون! به خودم گفتم : الانه که باتفاق خرمگس معرکه راهی پاسگاه بشیم .آخه نصف شبی، وسط بیابون، توی یه شهر مرزی یه مامور ساده و بی احساس میتونه تصور کنه که دوتا جوان بخاطر تماشای مهتابو ستاره اومدن بیرون تازه بدتر اینکه دوست شفیقم سیگار به دست بود!!! توی این افکار سرک می کشیدم که جناب سروان گفت بشینیدو رفت! واقعا دست پاچه نبودن ما باعث شد طرف بدون سوال جواب از کنار قضیه رد بشه یا قیافه ما به آدمای اهل دل و شاعرانه می خورد!؟
[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 23:17 ] [ ملودی ]

مگسي را كشتم

نه به اين جرم که حيوان پليدي است، بد است...

و نه چون نسبت سودش به  ضرر يک به صد است...
 
طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد،

به خيالش قندم

يا که چون اغذيه ي مشهورش تا به اين حد گندم!!!

اي دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبي بود...

من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد،

مگسي را کشتم ...!
               حسین پناهی

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 22:37 ] [ ملودی ]

پیری حاصل از زندگی بماند که پیری حصول موسیقی پیرترمان کرده!! آقا باز هم خدا رو شکر اما ما جماعت ایرانی عادت داریم گله هایمان را تنگ یک شکرگذاری بچسبانیم... چرایش را هنوز نفهمیدم،چه می دانم شاید ...!  آخه نمی شد جای تولدی، شغل پدری، چه می دانم اسباب موسیقی در بقچه شانس ما خدا میذاشت. به جان همان یکدانه ویلنم (که چند صباحی بود سر ناسازگاری داشت و منم بر سرش هوو اوردم)  بریدم!! جر خوردم... ولی وصال معشوق به این راحتی ها نیست... حسرت یک بار رسیدن به نقطه وصال لامصب ،دیواره دلم را سینه چاک کرده!

معشوقه کم بود که عاشق موسیقی شدیم؟! یادم نیست دقیقا کی با هم روی هم ریختیم ! ای بابا هنوزم جای امیدی هست،شاید من ،بله منی که در حسرت یک بار رسیدن به نقطه وصالم روزی سمفونی سیستان سرزمین مادری رو توی همین شوره زارها با ارکستر سمفونیک اجرا کردم.

[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 20:39 ] [ ملودی ]
لذتی که گرما در سرما داره ؛سرما در گرما نداره. دیوانه اون لحظه ام که سوز سرما مو به تنم سیخ میکنه و پوستم دون دون می شه، البته به این امید که بعدش گرمایی به آغوشم بکشد.چقدر این پوست قشنگتره !!

[ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 0:51 ] [ ملودی ]
آنقدر که فلسفه بافتن را دوست دارم فلسفه خواندن را ندارم.آرامشی در پس بافیدن است که نگو.به گمانم دوست دارم خودم بچشم تا از زبان دیگری!

انسانها ماشین ،ارتباط وایرلــس ،دوستیها مــجازی ... !... حتی کودکان ؛ ... شادی را در پلی استیشن جستجو میکنند ... !سفره های پرمهر ،بوی غذای ناب پخت مادری در سفارش فست فود خلاصه است !معنی زندگی را در گــوگــل جستجو باید کرد ...


مهاتما گاندی،  می گه: 

درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملّتی ست که گدایی را قناعت، بی‏عرضگی را صبر، و با تبسّمی بر لب، این حماقت را حکمت خداوند می‏دانند.

 از وینستون چرچیل می پرسن : چرا شما می تونین هندوستان رو که هزاران کیلومتر دورتر از شماست، تحت سلطه ی خودتون در بیارین، ولی از مقابله با مردم ایرلند، که بغل گوش تون هستن، عاجزین؟ 

 پاسخ می ده: چون در هندوستان، دو گروه از مردم پیدا می شن که ما در ایرلند، نتونستیم این دو گروه رو پیدا کنیم: " اکثریّت نادان و اقلیّت خائن "



[ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 23:43 ] [ ملودی ]

خدا آنقدر کارش درست است که گاهی دلت می خواهد هر آنچه از خدا هست بدانی. تنها تفاوت اصلی که بین ما و حیوان گذاشته همان عقل است... یک چیز ناچیز ! اما ببین عقل چه کرده با ما! احساسات و امیال عجیبی که خدا درون ما گذاشته گاهی اینقد درکشان بر فکرم سنگینی می کند که دلم می خواست همه چیز را کنار میذاشتم و تنها به دنبال یافتن جوابش بودم.ولی حیف که دولت حقوقی بابت الافی نمی دهد!

هفته قبل شنیدم یکی از دوستان دوران سربازی توی حمام خفه شده. ولی امشب خبر مرگ دوست ۳۲ ساله ام که مدرس دانشگاه و مجرد بود، خیلی دلگیرم کرد.کاش تکنولوژی صنعتی از بین می رفت و زندگی سالمو باستانی دوباره شکل می گرفت.داغ برادر مرده را برادر مرده می داند، وقتی عزیزی رو با مصنوعات تکنولوژی از دست بدیم می فهمیم یعنی چه! بعد از عمری درس خوندن ... مردن آنهم در تصادف...! کاش می شد عاری از احساس می شدم.غم و شادی هیچ کس به من مربوط نمی بود! ولی حیف که انسانم و هر کاری کنم ساخته دست خدا هستم.خدایی که آنقدر کارش درست است که گاهی دلت می خواهد هر انچه از خداهست بدانی.

[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 23:13 ] [ ملودی ]

کارهای بزرگ اراده های بزرگ میخواد.منو اراده کوچکم بزرگترین تصمیم زندگیمو امشب گرفتیم.واقعا شدنیه!؟ اگه این بار نشد چی؟ باید بشه.اگه بشه من به هرچی میخواستم میرسم.چون می دونم اصلی ترین مانع سر راهم همین بوده!جزئیات فنی بماند. 

دوران سخت سربازی(آموزشی) ،دورانی که احساسات بیش از حد لطیفم با تمام زور توی قفس شده بود،انگار یه  تراژدی جدید رقم می خورد! تراژدی اجتماعی که نه خانواده توی داستانش بود و نه عشق! فقط فشارهای روانی حاصل از یک محیط زجر آور.اینجاهاست که ساده ترین نوستالژیها،بزرگترین نوستالژی ادم می شود.یک لحظه به حال خودت بودن، یک لحظه تنها شدن، خوردن یک چای با آرامش خاطر،بیدار ماندن تا ۱۱ شب، سکوت... و دریغ از یک دوست! حتی دستشویی هم جایی برای رهایی از این حسرت ها نبود.گاهی گوشه ای خلوت گیرمان می آمد ولی آنهم اجباری بودو نصف شبی که با تمام خستگی خواب را به عشق بازی با ملکه زیبایی زمبن ترجیح می دادیم.تمام شب از خواب محروم بودیم.هنگام سوار شدن توی ماشین حامل سربازها خودم را وسط میدان جنگ تصور می کردم.مثل فیلمهای جنگی هالیوودی.لشکری سرباز که چهره هر کدام یک کتاب نانوشته بود.اسم این تراژدی شبانه پاسداری بود.اما من یادگرفتم چطور وسط آن بیابان نظامی که جز دوربین های مدار بسته همدم دیگری نداشتم،خودم را سرگرم کنم.گاهی مشغول رژه رفتن و ادا بازی جلوی دوربین می شدم تا اینطور اسباب خنده اول صبحی مسئولین را فراهم کرده باشم.اغلب اوقات هم با رمان جیبی( البته چون در جیبهای بزرگ لباسهای نظامی جا می گرفت جیبی شد) راز فال ورق خودم را غرق توهم و رویا می کردم.لحظات لذت بخشی بود وقتی کتاب جلویم باز بود.نازی که پلکهای سنگینم داشت، خریدار بود.سرمایی که کم کم پوستم را مرمرک می کرد به حساب نمی آورد. سخت تر آن بود که اجازه نشستن هم نداشتیم! چند ساعت سرپا ایستادن آنهم بعد از یک روز کاری، مگر امکان داشت! یا تمام این سختی ها، شب و تنهایی عالم دیگری داشت.به دور از آسایشگاهها (سربازخانه ها) خودم و خودم! با تنها دوست قابل اعتمادم یعنی شب.

"تا وقتی بچه هستیم همه چیز را تجربه می کنیم و هیچ چیزی برایمان عادی نیست ولی بعد همه چیز عادی می شود،به همه چیز عادت می کنیم.بزرگ شدن ،مثل نوشیدن و مست کردن است،مستی که برتمام حواس تاثیر می گذارد.

اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیرطبیعی باشد، مثل فرشته و آدم فضایی؛ تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معماری بزرگ است."

[ پنجشنبه 12 آبان1390 ] [ 18:8 ] [ ملودی ]

انقدر خانه مان را تمیز میکنم ولی خاکهای سیستان دست بردار نیست.نمی دانم چرا ناامید نمی شم از این همه گردگیری خانه ولی خسته و نا امید  میشوم از گرد گیری خودمو  دلم.اینجا هم خاکهای سیستان دامن گیر است.مدام نوسان انرژی دارم.انگار سنسورهایم توی همین جوانی از کار افتادن.بچه که بودم می گفتم بزرگ شوم فلان می کنم و بهمان می کنم ... ولی چرا حالا که بزرگ شدم افسوس روزهای کودکی رو می خورم! . یه وقتهایی آنقدر پرم از انرژی مثبت که تا مرز انفجار پیش می روم ، طولی نمی کشد که حس می کنم این  انرزی کاذب جایش را با انرژی منفی که انگاره صیغه  شده  من است، عوض می کند!. یه وقتهایی می گویی دست خودم نیست .... چطور دست خودم نیست... اگر دست خودم هست پس چرا نمی تونم بدون نوسان زندگی کنم!! پرم از ابهامی که با دست خودم هاله ای شده دور همه وجودم.شاید همه این تعابیر حماقتی بیش نیست که این خواب مغناطیسی که از چندین سال قبل توش فرو رفتم، مانع درکمه. شاید من یک نابخشودم.

دلم می خواد از این توجیه کردنها رها شم .مساله اینجاست که عرضه یک لا قبای من عرضه این کار را هم ندارد. کمبود شدید یک سری اعتماد به نفس ها را در خوم احساس می کنم طوری که می چسبد(همانطور که یه چای داغ توی سرمای زمستان از پشت پنجره بعد از حمام می چسبد)

[ پنجشنبه 21 مهر1390 ] [ 10:51 ] [ ملودی ]
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:....

خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
[ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 15:40 ] [ ملودی ]
  • روز فوت مادر : مثل همه صبح های قشنگ تابستان سالهای اول بلوغ برای گرفتن شیر از خواب بیدار شدم.با هزار امید روشن به خدایی که خوب می کنه حال مادری که توی بیمارستان واسه خوب شدن خودش دعا میکنه.داشتم آماده می شدم که برم تمرین ووشو با دوستم که خاله با حال گریان اومدو رفت تو حیاط، با خودش میگقت :بخاطر ۱۰۰۰۰ خودتو بدبخت کردی.... !! و این ؛اولین و بزرگترین ترس زندگی که مثه شوک الکتریکی از فرق سر تا نوک ناخن پام رد شدو تمام بدنم به اندازه ای شل شد که انگار چند روز کوه کندمو غذا نخوردم.
  • شبی که ویلنم از راه رسید : وصف ناپذیره ، عشق بازی منو ساز وقتی که همه توی خونه خواب بودن.مثه بدن دختر ۱۴ ساله لطیفو خوشبو ترین غطر دنیا رو داشت.
  • اولین روز کلاس ویلن : استاد مشغول نوشتن تئوری پای تابلو بودو منم تو پوست خودم جا نمی گرفتمو از شدت ذوق نمی تونستم خندمو مخفی کنم.
  • تصمیم گرفتم پیام نور ثبت نام کنم.
  • پاره کردن عکس تارو مبهم مریم ،بعد از قبولی توی پیام نور و خاموش کردن شعله عشقش
  • موندن با اولین دوست دخترم : وقتی فهمیدم با یکی دیگست ولش نکردم در برابر حرفاش سکوت کردمو به خودم گفتم حالمو میکنم.واین شد شروع بازی
  • دیدن نمره قبولی مقاومت مصالح توی سایت
[ سه شنبه 29 شهریور1390 ] [ 22:25 ] [ ملودی ]

هیچ وقت نتوانستم جواب قانع کننده ای برای آن قبیل افرادی که  درک شان از موسیقی رشد نکرده و در یک دایره کوچک به همان اندازه درک شان محاط شده ،داشته باشم.یکی میگفت یانی بزرگترین پیانسیت دنیاست!اون یکی میگفت بیژن مرتضوی و شادمهر عقیلی بزرگترین و معروفترین ویلنیست های دنیان! و... چقد دنیا برای این افراد کوچیکه که می تونند ازبین ۷ میلیارد اعجوبه دوپا یه نفر را به همین سادگی ارشد بقیه فرض کنند! شوپن ، شوبرت ، موزارت ، لانگ لانگ و.... رو نمیشناسن مگه. جبهه شدیدی هم در برابر انتقاد از شبه موسیقی هایی به نام رپ ،دنس، تکنو و.... میگیرن! حالا بیاو حالی کن که این موسیقی نیست.جوابشان هم شده :هر کس سلیقه ای دارد،هرکس عالمی دارد.

قبل از این جوابی که داشتم این بود که موسیقی حرفه ای و غیر حرفه ای داره ،شنونده موسیقی هم حرفه ای و غیر حرفه ایست! اما در نهایت امر ،این جواب به تکامل رسید و اونهم اینکه هر چیزی بلوغ داره یا به عبارتی بلوغ میخواد.همانطور که میل جنسی نیاز به بلوغ دارد، درک و شناخت موسیقی هم نیاز به بلوغ دارد.

معلمی داشتم که روانشناسی خونده بود.می گفت فوتبال چیه یه ملت دنبال یه توپ می دوئن آخرش که چی! ولی تنیس یا بازی نرم و سبک.این آقا بلوغ شناخت فوتبال رو نداشت.حتی بزرگترین اساتیدهم ممکنه فقط بلوغ درک یه نوع موسیقی رو داشته باشن.استاد خودم  نمی تونست موسیقی راک و متال گوش بده!!

[ سه شنبه 29 شهریور1390 ] [ 21:59 ] [ ملودی ]

گاهی با خودم فک میکنم نکنه آخرش منم از بس فشار تحمل میکنم یا پرس شم یا منفجر.حالا پرس شم که مسئله چندان دردسر سازی نیست ولی اگه منفجر شم ... وای ... گناه نابود کردن دنیا میفته گردن من( شاید بزرگتر از اون: گناه خدشه دار کردن حیثیت ملی )... اخه بابا من که کاری نکردم، مشکل از جانب شما بود، مقاومتر میساختین تا این نشه! آقا من که گفتم فشار وارده از طرف ماشین زیاده کمش کن ،نکردی ، این شد!! اون وقت یه لکه سیاه کوچولو میشه یه لکه بزرگ نفتی!! بحث سیاسی میشه و ... آخرشو تو کتابا میخونی!!

به همین سادگی... گاهی از جایی که فکرشم نمی کنی به جایی می رسی که تا سالها فک میکنی خوابی.جوانی به جرم تحاوز به دختری میره پای چوبه دار.در جلوی چشم همه.نفری بعدی هم همینطور....بعدش تدابیر شدید تری برای برخورد با این قبیل مسائل در جلسات خنده بازاری ، اندیشیده میشه. حکم صادر میشه و یکی پشت سر دیگری میره اون بالای خوف ناک.کسی که تحت فشار داره منفجر میشه کو گوش شنوا که قوانینو بشنوه.چرا به جای تدابیر بررسی نمی کنن دلیل این رفتارها رو ؟ به جای چوبه دار فکر دیگه رو از اون کلکسیون افکار قشنگشون بر نمی دارن؟

شاید روزی منم جای اون فردی باشم که پای چوبه داره!! تحمل فشار بیشتر از حد استاندارد مصالح نتیجش همینه دیگه.حالا این بماند که محاکمه می شی ، محاکمه یک طرفست.مقصر اصلی اون ماشینیه که زیادی فشار وارد کرده..! اساس همه چی به محاکمه شده ،پس دید روانشناسی و جامعه شناسیش کجاست؟

 

[ دوشنبه 28 شهریور1390 ] [ 12:5 ] [ ملودی ]

از عادتهای فردی من آرشیو بریده های روزنامه و مجلاته.قسمتهایی که بعد از خوندنشون به نظرم ارزش نگه داشتن داره.یه روز داشتم لابه لای بریده ها گشتی می زدم که چشمم افتاد به مصاحبه ای با رضا صادقی.توی این مصاحبه رضا صادقی گفته بود :سیاهی ، تاریکی مطلق خداست و ما انسانها نور هستیم ،جلوه ای از خدا.دلیل ازدواج نکردنشو این گفته بود:عشق برای من واقعا آب حیات و غذای روحه شاید به همین خاطر به سراغ موسیقی رفتم ! اما توی مصاحبه دیگه ای گفته بود همسر آیندم باید عاشق مشکی باشه.ماجرای مشکی پوشیدنش برمیگرده به فوت پدرش و از همون زمان رنگ عشقش میشه! علاقه ای به رنگهای دیگه نداره چون معتقده روحش رو آزار میده و مشکی بهانه ای برای دوری از هرآنچه براش عادت شده! اما وقتی ازش پرسیده بودن توی فوتبال طرفدار کدوم رنگی قرمز تیم مورد علاقش بوده! چرا ابومسلم خراسان نبوده!؟ فوتبال رو هم فقط بخاطر پرسپولیس نگاه میکنه وگرنه چندان از بازی ها خوشش نمیاد.

اینها حرفای این خواننده توی مصاحبه  اون بریده مجله بود.چرا اینقد تناقض.من فکر میکنم بعضی از مردم عادی وقتی به یک کمال مادی میرسن احساس میکنن متفاوت با بقیه هستن و بینشی برای خودشون می سازن که به متفاو ت بودنشون جلوه براق تری بده.روانشناسی هیچوقت رنگ مشکی رو واسه رهایی و فرار از یکنواختی توصیه نمی کنه.من که تجربه ۴۰ روز مشکی پوشیدنو و با مشکی زندگی کردنو دارم هنوز تاثیر منفی شئو حس میکنم.

[ یکشنبه 20 شهریور1390 ] [ 20:11 ] [ ملودی ]
امروز ۱۲ شهریور ۹۰ هشتمین سال وفات مادره.هنوز نتونستم باور کنم و به نطرم میاد که همش در یه مسافرت.جای خالی حس نمیکنم، نبود حس میکنم. در دین ما نیکی به مادر در وهله اوله بعدش پدر.اما انگار سعادت نداشتم تا در سالهایی که مفهوم زندگی رو میفهمم به مادر خودم نیکی کنم.هدیه روز مادر بگیرم و خنده و شادی مادر رو از دورهم داشتن فرزندانش ببینم. اشتیاق مادر از بزرگ شدن فرزندانش ، دانشگاه رفتن، مهندس شدن و اون پله های اوج و ترقی که به دلیل نبودش طی نشد رو دیگه هیچ وقت نمیشه ببینم. فرصت واسه پدر و مادر دار بودن فقط یه باره اما برای پدر و مادر شدن ، به اندازه تمام زمان فرصت هست!

روحش شاد و از ما راضی

[ شنبه 12 شهریور1390 ] [ 19:57 ] [ ملودی ]
قسم به تاکستان...

که پیش از تولد انگور

من شراب بوده ام...!


م.معید

********

از پی رد و قبول عامه خود را خر مساز                    زان که نبود کار عامه جز خری و خرخری

گاو را باور کنند در خدایی ، عامیان                                   نوح را باور ندارند از پی پیغمبری

[ چهارشنبه 9 شهریور1390 ] [ 1:34 ] [ ملودی ]
کاش دنیا طوری بود  که تنها گناهکارش من بودم.آنوقت خدا مرا از شر شیطان نجات می داد!
[ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 10:18 ] [ ملودی ]
توی یه وبلاگ مطلب پایینو خوندم.واقعا جالب و تاحدودی دقیق گفته.این دسته بندیا عجیبه ها. مردا از میانسالی که پا به فرار میذارن یا دنیاپرست میشن یا شهوت پرست.زنها هم یا مجلس گرم کن میشن یا به این باور میرسن که هنوز خشگل و جذابن!

زندگی آدما ۴ مرحله داره:

۱) زیبایی(تا ۲۰سالگی)

۲) قهرمانی(تا ۳۰سالگی)

۳) عاقلی(تا ۴۰ سالگی)

۴) ثروتمندی (تا ۵۰ سالگی)

اگه تا ۲۰ سالگی زیبا شدی که هیچ٬اگه نشدی دیگه زور نزن!

اگه تا ۳۰ سالگی قهرمان شدی هیچ٬اگه نشدی دیگه زور نرن!

اگه تا ۴۰ سالگی عاقل شدی هیچ٬اگه نشدی دیگه بیخودی زور نزن!

اگه تا ۵۰ سالگی پولدار شدی هیچ٬اگه نشدی دیگه زور نزن!

[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 11:49 ] [ ملودی ]
به راستی که اشک زنان در مشک شان است! مجلس ختم ، دوره قرآن ،روضه های ماه محرم و هر مجلسو محفلی که مداحی یا به قول قدیمی ها صراحی داشته باشه ، یدفعه همه می زنن زیر گریه .خدائیش آنچنان اشک می ریزن که انگار شاهد واقعه کربلا بوده اند.استثنا هم ندارد همه با هم می ریزن و یک صدا.بلند. آقا همین که روضه خوانی تمام شد... جو عوض می شود.... قیمت لباسها ، تبادل اطلاعات ، نقد سخنان همدیگر یا حداکثر رد آن، تا... - اگر ماه رمضان نباشد - شایعات بازار اتفاقات، می شود کارشان و صدای قهقه شان تا آنطرف کوچه رفته و مانع از رسیدن بوی بهشت به من و تو می شود!                               

امروز در خانه مان دوره قرآن بود و برحسب تصادف نشد از خانه بزنم بیرون.جذابترین بخش مجلس همین قرآن خواندنشان به بعد بود.جو مجلس کپی برابر اصل آب و هوای شهرمان بود!! در حال تغییر آنهم در همه سبک ها

[ چهارشنبه 19 مرداد1390 ] [ 18:51 ] [ ملودی ]
حالم از وبلاگ خودم کمکی بهم می خورد.خسته شدم از نوشتن.آخه نمی دانم چطور و چه باید بنویسم.حتی نوشته ی دیگری را هم که می بینم و به خیالم چیزیست که میخواستم بنویسم ولی نمی توانستم - مثل یه موسیقی که احساس می کنی حرف دلو حال و هوای توست -از آن هم حالم کمکی بهم می خورد. شاید به یک تناقضی با دنیای مجازی خودم رسیدم، نمی دانم. (به قول آن تصنیف هرام ناظری: من چه دانم من چه دانم . مرا ....) آدم گاهی برای دست یافتن به چیزی آنقد ذوق در خودش آزاد می کند که بی ذوق می شود، مثل آدرنالین زیادی! هرچه نزدیکتر به آن چیز می شوی -تال حد دست یافتن- دل زده تر می شوی!

من چه دانم ... من چه دانم

[ سه شنبه 18 مرداد1390 ] [ 23:58 ] [ ملودی ]
آن روزها که گرم دانشگاه بودم عجب حالی داشت.تنها نگرانیمان پاس شدن درس بودو بس. که آنهم فقط یه ماه ترم بود.بقیه اش به خوش گذرانی و عیاشی و گاهی هم از نوع کاذبش می گذشت. البته غم باد هم داشت! روزی با دانشجوی ارشد روانشناسی بالینی هم کلام شدم. بحث را کشاندم سمت روانشناسی.از عشق گفتیم و روابط و غیره 

مرد جوان گفت عشق سه تا راس داره: شهوت     وفا        تعهد

که من به اختصار برای اینکه در ذهنم بماند ، شوت نامیدم! (واقعا هم شوت است).از آن زمان یک سال گذشت تا اینکه در روزهای -برعکس دانشگاه- مزخرف سربازی ، شرایط وادارم کرد خانه تکانی به فکرو ذهنو خلاصه هر چیز نامرئی که در کله نیمه پوکم بود ، بدهم.به این نتیجه رسیدم زندگی من یک مثلث دارد که راس بالایش موسیقی ، راس سمت راستش زن و راس سمت چیش عشق بازی (البته با نعانی متعدد: اسم،قید،صفت،فعل و مصدر !!) چپ و راست رئوس نمی دانم از کجا آمد!

موسیقی.... زن .... عشق بازی

[ سه شنبه 18 مرداد1390 ] [ 23:55 ] [ ملودی ]

بعضی از آدمها جلد زرکوب دارند،بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ میشوند و بعضیاز آدمها با کاغذ خارجی.

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند.

و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدمها تیتر دارند،فهرست دارند.

روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسندو بعضی از آدمها پس از فروش پس گرفته نمیشوند.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدمها جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدمها خط خوردگی دارند و بعضی غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم.و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.

                                                                                                                  قیصر امین پور

[ دوشنبه 17 مرداد1390 ] [ 15:26 ] [ ملودی ]
  بیرون دنیا ،آدمی وفادار پیدا کرده ام

 که هیچ وقت فراموشم نمی کند

  حتی وقتی تبدیل می شوم به یک نیمکت آبی تنها

  در یک پارک کوچک

  خسته از دست بوق ماشینها و دود نفسها.

 یک آدم وفادار که برایم دست تکان می دهد از دور....


ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مرداد1390 ] [ 14:32 ] [ ملودی ]

از سالهاي آخر دبيرستان خيلي از رفتن به سربازي متنفر بودم.با ورود به دانشگاه و رسيدن به حقمون به عنوان يك مرد آزاد و قدرتمند يا بهتره بگم يه عنصر از جامعه بزرگ و اصل كار كشور، اين سوال برايم پيش آمد : چراپس از سقوط حكومت پهلوي ، ره آورد سفر تركيه رضا خان كه خدمت سربازي اجباري براي مردان  و كشف حجاب براي زنان بود، بطور كامل از بين نرفت؟؟ تا همچين حرفي بزني ميگن ضد انقلابي ، مخالف نظامي و... . نه عزيز من ايران رو به هيچ بيگانه اي نمي دم و هيچوقتم راضي نيستم حكومتي غير از اسلامي بر اون حاكم باشه.

سرانجام اول ارديبهشت شدو عازم خدمت مزخرف ( به قول خودشان خدمت مقدس ) سربازي شدم.آقا كدام تقدس !! ؟؟ اگر رضاخان بنيانگذار همچين قانوني بودو پدر ملت رو با اين كار درآورد و از سرباز برعليه نظام استفاده كرده چطور شد كه شما با يك تعويض نيت همه چيز را به نام اسلام تمام كرديد؟ پس اگر اين چنينه موسيقي را هم اگر با نيت خدمت به اسلام معرفي و اجرا كنيم مقدس شده و لازم الاجرا!

تا اينجاي كه در آموزشي به سر مي برم، هيچ نشاني جز آرم ا.. كه بر كلاه و لباس كثيف سربازي بود، چيزي كه با اسلام مقان باشد نديدم.جالب تر اينكه يه آخوند امروز صبح لباس سربازي را به لباس احرام تشبيه كرد!! بشين بابا .... پس صداي ويلن هم به دم مسيحايي عيسي بن مريم شبيه است.اگر برای بحران و جنگ آموزش میدین که چرا زنان ما نباید یاد بگیرن که موقع جنگ مثه مگس با جیغ زدن ایطف و انطرف نروند.اگر برای ثواب است بازم چرا زنان ما فیض نبرن.اصلا آقا ، جناب، قربانم گردي چرا زنان ما دوره اي مشابه سربازي نداشته باشن كه در آخر با گرفتن گواهي پايان دوره اجازه رفتن به سر كار داشته باشن؟ هان ؟ يه دوره شامل خانه داري ، آشپزي، شوهر داري، سفره چيني و.... هر جا كه ميبيني خانما رفتن سر كار .آخه مومن توازن جامعه بهم مي خوره، چطور ميشه رفت خواستگاري دختري كه ماهي ۷۰۰ هزار حقوق ميگيره ، يه مقداركي هم خشگل ميزنه و يه مدرك ليسانس(خدا نكنه بالاتر باشه ) داره.

[ دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ] [ 18:5 ] [ ملودی ]

در باب روشنفکری سخن گفتن شاید شایسته اندیشه نسل امروز نباشه اما وجود گاف در اندیشه روشنفکرای مسلمان (شاید به ظاهر) منو قانع نمیکنه.از تبصره های روشنفکری این شده که قبل از ازدواج همه مسائل بین یک زوج جوان عبور کنه تا شناخت بهتری پیدا کنن.این ایده اولا از دنیای غرب اومده ثانیا در دوران طاغوت که دین از سیاست جدا بوده بین درباری ها مرسوم بوده ولی مردم عادی اصالت اسلامی این مسائل رو حفظ می کردن.متاسفانه فیل های سینمایی امروز ما هم این مسئله رو بصورت یک ارزش داره نشون میده.اونم سنمای رو با افت ما که داریم توی هر روزنامه ای از فروش کم و بدست نیامدن هزینه اولیه ساخت می خونیم.خودم وقتی فیلم ایرانی میخوام نگاه کنم اول به کارگردان نگاه میکنم.فرضا اگر همه مسائل یک زوج جوان قبل از ازدواج مزمز بشه چه هیجانی برای بعد از ازدواج می مونه؟ یا اگه اون رابطه با ازدواج ختم نشه چه احساس نو و تازه ای برای فرد تازه می مونه؟و چه لطمه ای به فرهنگ و اندیشه و ایمان آدم زده می شه(ایمان از نظر من صرفا نماز و قرآن و آخوندی مابی نیست.ایمان یعنی فرهنگ آنچه که یک انسان در رفتار و بینش داشته باشه.ساده تر بگم پلیس خود بودن در هرچه منطق قبول داره).دو دلیل عمده رو میشه واسه عدم میل جوانان برای ازدواج دونست: یکی افزایش بی حجابی و بی بندو باری که تعهد و ثبات اخلاقی رو میگیره و نمیشه به یک نفر صادقانه اندیشید.دوم بالارفتن توقعات و تجملات که باعث میشه از ترس نداری و فقر ازدواج نکنیم.یه منطق: چرا وقتی زن رو طلاق می دن نیمی از اموال مرد که بعد از ازدواج بدست آورده به نام زن میشه؟ چون اسلام گفته وجود زن خیر و برکت میاره.یه نگاه کنیم به مجردها و متاهل های هم تراز.کدوما  برکت بیشتری در کار و مالو زندگی دارن؟

حتی خود من که دارم این حرفا رو میگم نمی تونم عمل کنم یعنی میخوام ولی همون تبصره روشنفکری همه چیزو بهم زدهو من نمی تونم به یک نفر نگاه کنم. یک گروه دختر جوان و زیبا واسم مثه یه ارکستر می مونه که میخوام ساعتها اجراشونو نگاه کنم. دسته گل از گل تنها قشنگتره ولی زن  همه حالته زیباست.شاید زیباترین جلوه خدا روی زمین زن باشه.بهشت رو با تمام نعمتهاش تصور کنید(گرچه سخته) اگه حور بهشتی که میگن نباشه خوردن و خوابیدن چه فایده؟ اما اگر فقط حور بهشتی باشه و نون بخور نمیر چی؟پس سخته اصالت ها و باید و نبایدها رو رعایت کنیم چون ذات انسان سرکش و زیبا دوسته و عاشق شادی و لذت.

فیلم مارمولک که با برچسب توهین به روحانیت مانع تکثیر و نمایشش شدن. خیلی هم آموزنده بود.ابتذال خودش راهی برای رسیدن به خداست.خودم با دیدن یک ابتذال تصمیم به کاری گرفتم که مادرم سالها تلاش کرد و نتونست منو وادار به اون کار کنه، تصمیم گرفتم نماز بخونم.تنها از دیدن یک ابتذال که منو سر دوراهی دل و عقل گذاشت.و از اون طرف یک رابطه که منجر به قانون و عرف الهی می شد  منو از نماز خوندن منع کرد چون راه این رابطه اشتباه بود چون دوراهی دومی رو یکطرفه دیدم.

فیلم زنان بدون مردان ساخته یه ایرانی مقیم خارج در مورد رهایی و آزادی اونم به زبان ذات کمال دوست انسانه اما ثمیل بکار گرفته در فیلم تضاد داره.در انتهای فیلم نوشته تقدیم به همه مبارزان راه آزادی از مشروطه تا جنبش سبز مردمی 88.داستان فیلم در مورد سالهای دکتر مصدقه و مبارزات مردمی هیچ ربطی به پهلوی نداره فقط به آزادی ربط داده شده!!یعنی شورش سبز با مشروطه هم ترازه؟مگر خاتمی رو جوانان انتخاب نکردن چطور همون جوانان در دانشگاه امیرکبیر بردنش زیر فشار سوال و انتقاد.کدوم حکومت ایده اله؟مگر میشه روزی دشمن ما دوست ماشه؟ ابوسفیان که مسلمان شد و حکم برادری پیدا کرد نسلش چه بلایی سر ائمه آورد؟ اگر روزی برای برداشتن پهلوی از تخت حکومت همه جنگیدن واسه این بود که دست نشونده دشمن بود.حالا چطور یه ایرانی واقعی دیکتاتور میشه؟! قبول کنیم ما یاغی شدیم و تنها مسبب اون تهاجم فرهنگیه که واسه توجیه کردنش میگیم :زمونه عوض شده، عادی شده،

 

[ چهارشنبه 6 بهمن1389 ] [ 10:39 ] [ ملودی ]
نمرات فراموش نشدنی دوران تحصیل:
  • سال سوم راهنمایی آقای سرگزی :زنگ انشا ساعت آخر بود و معلمم خسته .سرشو گذاشته بود روی میز.موضوع انشا خلاصه کتابی که خوانده اید. هر کی آمد داستانی خوند ولی برکسالت معلم افزود.من خلاصه کتاب هایدی رو نوشته بودم و توی داستان بیشتر به جنبه های محبت و دوری از کوهستان و روزهای خوب و بد هایدی پرداخته بودم.بعد از خوندن ، لذت بردن رو توی نگاه معلم دیدم.با یه عالم تحسین و یک ۲۰ رفتم سرجام نشستم.اون روز تنها ۲۰ کلاس رو من گرفتم.
  • سال دوم دبیرستان اقای سیامک  غلامی: اساتید دبیرستانمون پروازی از تهران میاندت.شیمی سال دوم هم از همه شیمی ها سختر بود.معلم توی هواپیما داشت سوالارو طرح میکرد که صاعقه میزنه و موتور هواپیما کمی آسیب میبینه و ماهم مشغول خر خونی بودیم واسه میانترم.امتحان گرفته شدو هفته بعد من از بین تمام سال دومی های ریاضی و تجربی تنها ۲۰ رو گرفتم.اون موقع لذت درس خوندن و باسواد بودنو چشیدم.آرامشی داشت.
  • سال دوم دبیرستان آقای محمود رضایی بالف:هر کار میکردم توی مسائل مربوط به فشار مشکل داشتم.متوجه نمی شدم نمی تونستم داوطلبانه به مسائل معلم فیزیک جواب بدم.یه بار چسبیدم به فیزیک و اینقد مسئله حل کردم  و ررفتم سر امتحان میانترم.توی کلاس تنها من شدم ۱۹.۵ معلم به همه ارفاغ کرد جز من.گفتم اقا نیم نمره بدین بیست شم .گفت به همه ارفاغ کردم ولب به توو نه چون تو با توان خودت تونستی این نمره رو بیاری و ارزشش بالاتر از بیسته. به خودم افتخار کرد.
  •  سال سوم دبیرستان آقای اسکندری:سال سوم به خاطر فوت مامانم نمی تونستم خوب درس بخونم.معلم فیزیکمونم اینقد دلسوز بود که اگه بلد نبودیم اینقد حرف میزد و توچشامون زل میزد که از خجالت آب می شدیم.همش بهم میگفت پسرک چرا درس نمی خونی تا زندگیت قشنگ شه؟ یادم نیست کدوم ترم بود ولی میانترم شدم ۱۷.۵ و نمره دوم کلاسو آوردم و خوشحال اون معلم منو از غم و غصه هام رها می کرد.
[ سه شنبه 18 آبان1389 ] [ 17:1 ] [ ملودی ]

یه روز برای پرسیدن جواب سوال خواهر بزرگم در مورد خیاطی یه لباس رفته بودم خونه همسایه. خانم همسایه گفت به اندازه دور باسن برش زده بشه.آقا منم یه بچه چهارم پنجم دبستانی خجالت میکشیدم بگم به اندازه دور باسن!! تو راه برگشت به خونه بودم و فکر میکردم چی بگم.وقتی رسدم خونه گفتم خانم فلانی گفت به اندازه دور کمر برش بزن.آقا چند روز بعدش که لباس تمام شده بود گندش دراومد.خانم همسایه گفته بود من که گفتم به اندازه دور باسن چطور اومده گفته به اندازه دورکمر. منم که در سوال و جوابی که ازم میشد به رسم کودکانه میگفتم نمی دونم یادم نیست. خلاصه لباس دوخته شده کوچک دوخته شده بود و ...

 

بازم می گم چه لذتی داره کارشناسی کردن. حالا برسد به کارشناسی ارشد.با هم اتاقی ها و دوستان در باب ارشد گرفتن سخن می راندیم.

گفتن از فراخی مقعد است که درس نمی خوانی.آخه مرد حسابی  از دل آدما کسی خبر نداره جزخدا.وقتی همه علایق کودکی و زندگی واست بشه عقده چطور میشه عقده رو وا کردو مثه هدف بهش نگاه کرداونقد بهش فکر میکنی و تازه اگه جلو چشاتم رژه برن که ملال آور و فشار آوره و اخرشم خسته میشی. واسه یه بچه دوچرخه میگیرن میذارن تو خونه میگن تا امتحانات تمام نشه دست نمیزنی.... واسه ما آدم بزرگا هم یه هلوی پوست کنده می ذارن جلوت میگن تا این ترمت تمام نشه حق نداری دست بزنی....پس کون گشادیه چه صیغه ایه؟ انگیزه!! امید!! در ادبیات دانشجویی روحیه نداشتن رو به جای اصطلاح کون گشادی بکار میبرن.

 

[ سه شنبه 18 آبان1389 ] [ 16:46 ] [ ملودی ]
درباره وبلاگ

تو را برای ابد ترک می کنم ،مریم
چه حسن مطلع تلخی برای غم ،مریم

پکی عمیق به سیگار می زنم اما
تو نیستی که ببینی چه می کشم،مریم

برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم ،مریم
**************************

امکانات وب