تبليغاتX
 شکلات کاکائویی = باجه نفرین

شکلات کاکائویی = باجه نفرین

یک عمر دور و تنها،تنها به جرم اینکه او سر سپرده می خواست؛ من دل سپرده بودم...!

سلام به دوستان موافق و مخالف من احتمال می دم تا اول شهریور درگیر با نمرات و درسام و واحدهای ترم تابستونم باشم .میگن واسه دیگران دعا کنید حاجتتونو زودتر میگیرید.واسم دعا کنید که این ترم لعنتی که تمام شده به خیر بگذره.اگه این ترم مشروط شم دیگه دانشگاه رو میذارم لب کوزه آب بخوره و خودم انصراف میدم.چیزی که اصلا دلم نمی خواد اتفاق بیفته.

به همین خاطر دیگه خوصله و وقت سر زدن و مطلب نوشتن توی وبلاگ رو ندارم.به همین خاطر این دو ماه تعطیله.


 

نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت


ترحم به فاحشه

یه زمانی زن فاحشه به نظرم پست ترین و حقیر ترین و کثیف ترین و... زن روی زمین بود و هیچ احساس ترخم و اجازه زندگی براش قائل نبودم.یه از دوستانم بر عکس من بود و می گفت مگه اون آدم نیست. خوب دوست داره این کار رو .دل خوش به این کاره همونطور که ما به یه کاری.ولی این حرفا روم تاثیر نمی ذاشت.تا اینکه اون دختر به اصطلاح نامزدم که توی پست پایین ذکرش به جا آمد،دل منو به چنگ آورد. اون دختری بود تا قبل از آشنایی من ۶-۷ دور عاشق شده بود و دوس پسر داشت.البته رقم به جائیست چون ۲۳ سال سن داشت.حتی در دوره من هم با دوتا از اونا همچنان رفاقت داشت.اما امان از دید مثبت و اعتقادات مدرن امروزی که اگه اب رو با دست بخوری میگن قدیمی و.... (مثه چندتا از حرفام که توی پستهای وبلاگ با شورش غرایز و اعتقادات برخی صاحب نظران دختر و پسر شد) به ناچار من هم با فکر راحت و آرام و آزادی عمل و بلوغی فکری و ... مثه آدم بزرگا رفتار کردم.

بابا خلاصه کنم به یه دختری که به درد زندگی نمی خورد چون مثه این دختر آنتیکا با یه جین مرد حال کرده بود و دختر بدی بود ( البته در واقعیت اسمش همونه که بالا ذکر شد اما چه کنیم از این افکار امروزی ) دل بستم و دوسش داشتم و دیدم راجع به فاحشه تا حدودی عوض شد.

وقتی با این دختر بودم فکر موجودیت گذشتش عذابم می داد واسه رهایی از این افکار به قولی بچگانه رفتم سراغ رمان " مادام کاملیا " اثر الکساندر دوما.( ماجرای این رمان حس یه پسر به یه زن فاحشه که مرده بود و داستانهاشو می شنیدو...) تا با خوندنش دوباره حس ترحم و حق زندگی به فاحشه ها رو بپذیرم.ولی طولی نکشبد که بازم برگشتم به حال اول. این بار رفتن سراغ بازبینی فیلم (اگه اشتباه نکنم لهستانی یا آلمانی) مالنا malena ( ماجرای فیلم عشق یه پسر نوجوان به یه زن زیبا که با خبر مرگ شوهرش در جنگ به مشتری مردای شهر تبدیل شد.) ولی بازم دیری نپایید تا اینکه منجر به شکستن عهد من با اون دختر شد.

بعد از اون دختری، دختری به اسم مهرانگیز اومد جلو و یک کمک درسی بهانه ای برای نزدیک شدن به من که عشقش بودم شد.این دختر هم قبل از من دوبار عاشق شده بود با پسرای بسی بزرگتر از خودش که حالی با هم کرده بودن.این دختر یه مهر و محبت و احساس شدید و عجیبی داشت که من هیچ وقت فکر نمی کردم این مدلشم باشه.جملاتی که برای بیان احساساتش بکار می برد و خود احساساتی که داشت، همه باعث شد ازش خوشم بیاد و اونو واسه خودم نگه دارم.گر چه اعتقادم به ازدواج به زندگی مشترک و ازدواج با دختر رو از دست داده بودم ولی بازم قول دادم تا آخر  کنارش بمونم

دوران دوستی با مهرانگیز فلیمی دیدم به اسم ملیسا melisa (ماجرای فیلم عشق پسری به ملیسا دختر دبیرستانی همکلاسش که به خاطر تحقیر پسری که عاشقش بود و تمسخر همکلاسیهاش و مشکلان خانوادگی و در نهایت از دست دادن بکارت در سن 16 سالگی فاحشه زیبا و بی نظیری میشه. در تمام طول ماجرا پسر از تمام ارتباطات ملیسا باخبر بود.) با دیدن این فیلم به طور کل دیدم راجع به فاحشه عوض شد.فاحشه هم دوست داشتنیه هم حق زندگی داره چه بسا دخترایی که به خاطر سادگی و احساساتی بودنشون برچسب فاحشه رو به خودشون می گیرن.حالا از نظر من فاحشه یه برچسبه هیچ دختری فاحشه نیست.اونا هم خلوت با همون شب که انیس و مونس آدمه دارن.اونجاست که درک می کنی فاحشه یه فرشته کوچولوی جهنمیه .مثه مهرانگیز من.که هر نفسش هزار تا عشق بازی رو واسم تداعی می کرد.مهر انگیز عشق من نیست فقط دوست دختر به معنی واقی برای من بود. و تا ابد نفرتی از اون به دلم راه پیدا نمی کنه حتی با کار الانش که داداششو می خواست بر علیه من بتازونه، چون واقعا احساسش بی نظیر بود.می دونیم که فاحشه ای که می گن احساس نداره مثلا از رمانتیک بودن و عشق ورزیدن بویی نبرده.ولی مهر انگیز دختری سرشار از احساسات لطیف اما با قدرت انفجاری بالایی بود.یادمه واسه تولدم یه هدیه می خواست بهم بده.گفت این هدیه واسش خیلی عزیزه و می دمش به تو که واسم خیلی عزیزی .فکر می کنی هدیش چی بود؟ یه دفتر پر از شعر عاشقانه که با خط خوش نوشته شده بود.ولی من با پاره کردن اون دفتر سر یه دعوا کوهی از احساس یه عاشق رو پودر کردم ولی بازم کوه تکون نخورد.دختری که همیشه همه چی رو از خدا می خواست.نماز می خوند و باحجاب بود.ملیسا هم دختری بود تا حدودی شبیه مهر انگیز از نظر ظاهر میگم.نگاهش و مظلومیت و ناز بودن چهرش و حرکاتش کپی ملیسا بود ولی مثه اون نبود.حالا به نظر شما فاحشه وجود داره یا یه توهمه؟

 

اگر دنیا نباشد دردمندیم                  وگر باشد به مهرش پایبندیم


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت


فرق بین عشق و دوست داشتن

بازم میگم از دیدگاه من.

یاد این جمله شریعتی می افتم که می گه: خدایا به آنان که دوستشان می داری بیاموز که عشق ورزیدم از زندگی کردن بهتر است و به آنان که بیشتر دوستشان می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق هم بالاتر است.

یه جایی خوندم " مرز بین عشق و نفرت از مو باریکتره "

من خودم به این حرف رسیدم حتی با تجربه.دختری موجودیه که سریع دل می بنده یا به عبارتی عاشق میشه و سیکل عاشقی دخترا هم از مرز یکی دوتا در نیمی از موارد رد میشه.میگن عشق همیشه با هوس همراهه.من مطمئنم دو نفری که عاشق هم هستن در ساده ترین حالت ممکن همدیگه رو بغل میگیرن.حتی توی تجربه های خودم با دوست دخترام یا (اصطلاحا)نامزدم و دوستان اطرافم بوده پس معتبره.

یه زمانی با دور ریختن تمتم افکار منفی راجع به آدما و قبول اینکه همه آدما خطا کارن و وقتی پشیمون میشن باید گذشت کرد و هزاران حرف و حدیث و اعتقادی که توی تکنیکهای زندگی اجتماعی و روانشناسانه و مدرن امروزی چه از زبان مردم عادی و چه از زبان متخصصین فن،شنیده میشد رو توی ذهن و فکرم حک کردم و یه دختر که در کمال احترام و انسانیت با هم آشنا شدیم و به دور از خیانت و نهان کاری نزد خانواده رفتار می کردم،دل بستم و به دلایل زیادی از جمله

  • اولین دختری بود که در زندگی باهاش دوست شدم.
  • اولین کسی بود که حس کردم حرفاش راسته
  • از گذشته خودش برگشته بود و به گفته خودش عوض شده بود.
  • مشکلات روحی که با اومدن اون از بین می رفت
  • و....
  • البته من خودم عاشق بودم و هنوز هستم.اما با این کار به عشقم خیانت کردم.

به اون دختر دل بستم و انتخابش کردم و بطور غیر عمقی دوسش داشتم.

اما به بوجود اومدن مسائل عجیب و غریبی در درون خودم و رابطمون،همه چی به هم خورد و الان جز نفرت عمیقی از اون دختر برام نمونده.نفرتی که حتی حاضر نیستم تف توی صورتش بندازم چون ارزشش خیلی کمتر از ایناست.

یا توی رابطم با دوس دخترام که خیلی طبیعی تمام شد هم یه عدم تمایل یا نفرت سطحی کوچیکی وجود داره البته از طرف دختر.خوب بیشترم نفرت از جانب دختره.

ولی توی دوست داشتن که عاری از هوس هست مث دوست داشتن خواهر و برادر هر چی هم دعوا و جنجال بشه می بینیم که نفرتی به وجود نمی یاد همه چیزش حتی بدترین اتفاقاتشم با حس دوست داشتن همراهه.

 

به نظر من " عشق یه نیاز در وجود آدمه ولی دوست داشتن یه غریزه و جزئی از وجود آدمه" از وقتی که به دنیا مییاییم که از عشق چیزی نمی دونیم ولی دوست داشتن آغوش مادر و خودش یه حس ذاتیه از بدو تولد.البته شاید بعضی ها توی این عبارات جای عشق و دوست داشتنو عوض کنن و اونم درسته.ولی من نظرم رو بر اساس گفته بالا که عشق آمیخته به هوی هست بیان کردم و اینکه عشق بازی می کنیم نه دوستی بازی. درسته؟ وقتی با معشوقه خلوت می کنید جز عشق بازی چی دارید.حس دوست داشتنی که همراه با هوس لذیذییه.

 

به نظر من " توی عشق برگشتی نیست.مرز بین عشق و نفرت از مو باریکتر پی وای به روزی که نفرت بیاد دیگه راهی واسه برگشت نیست.( منهای استثنائات) ولی توی دوست داشتن همیشه برگشتی هست.

من در رابطم با (اصطلاحا) نامزدم همیشه برگش داشتم در مقابل خطاهاش چون اول دوسش داشتم ولی به مرور زمان هوس قاطی شد و با عقل دوسش داشتم و این بود که کم کم راههای برگشت کم شد.

 


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


ملودی زن ستیز

گفته بودم آدرس وبلاگ رو عوض میکنم ولی نه این کار رو نمی کنم.چون شاید یه روز مهرانگیز بیاد و سری به این شکلات که یه روز از دهن هم می گرفتیم و می خوردیم،بزنه.ولی تصمیم گرفتم مطالبی که مربوط به اعتقادات خاصم میشه رو پاک کنم.پس مطالبی که اعتقادات شخصیه من راجع به زنه و ستیزنده هم هست پاک میکنم.ما آدما همیشه ارزشها رو با دستکش بر می داریم که اگه روزی به زررمون بود بگیم نگاه کن من دست نزدم.توی دوتا پست پایین تر یه مطلب شخصی راجع به آرایش کردن و اوضاع دخترای امروزی نوشته بودم که با نظر یکی از بهترین دوستام(با یه لحن تند و سرکوبانه انتقاد کرده بود) مواجه شدم. حالا خوبه که این دوستم مرد بود که اینقدر زود داغ کرده بود.یه دختر خانمی که اومده بود وبلاگ رو خونده بود به اون جمله شکسپیر راجع به دخترا رسید.فکر می کنید عکسالعملش چی بود؟ در کمال آرامش و اطمینان به خودش چندتا جمله واسم نوشت که بهت زده شدم.حالا می دونید اون دختر از من ۴ سال هم کوچیکتر بود!

اصلا از نشانه های آخر الزمان بد شدن اوضاع اجتماعی هست.به نظر من آدما خودشونو با پیشرفت تکنولوژی و هزاره سوم توجیه می کنن و سنت شکنی البته شاید این نظر من کاملا اشتباه باشه ولی هست.مثلا اگه یه دختری رو از توی خیابون بدزدن داد همه در میاد که احمدی نژاد ،های......... .بابا آخر الزمان یعنی همین.درسته؟یعنی در ملا عام گناه کردن.یعنی گناه یه چیز عادی شدن.یعنی بی امنیتی و....

یادمه این دوستم یه زمانی می گفت:"یعنی چی میان به این زن وزیر امریکا توهین میکنن و میگن فلان و بهمان یا میان پرچمشونو آتیش می زنن و زیر پا له می کنن، شاید یه روزی همونا از ما ایرانیا بهتر شدن" اون وقت دوست عزیز شاید یه روزی همین افکار من از خیلی ها بهتر شد.پس سرکوب نیاز نبود توجیه لازمتر بود.

اینو اضافه کنم که اگه می بینید در بعضی پست ها زن ستیزی کردم فقط بر می گرده به مشکلات و مسائل شخصیم ولی من هیچ وقت زن رو سرزنش یا تنبیه به خاطر این هویت مرموز و خارق العادش نکردم.تقصیر اون که نیست.ذات زن اینطوری خلق شده.خدا خواسته زن رو بیشتر امتحان کنه و سر دوراهی های احساسی بگذاره.ولی از خدا می پرسم حکمت اینکه عصاره زن رو ایقدر عجیب و دست نیافتنی خلق کردی چیه؟ زن بد بخت چه گناهی کرده که تو نظام خلقت یه بازیچه باشه یه منبع دریافت محبت که همش سختی بکشه .من این سختی ها رو تو چشمای مهرانگیز دیدم.

من که گفتم این حرفا ربطی به من نداره اینا از نفرتی که تمام وجودمه گرفته بوده و گرفته نشات می گیره و من آدمی هستم که نیمی از آرامشم در کنار زن حاصل میشه.مثلا قدیما توی تنهایی غرق بودم حتی زمان پشت کنکوری که بودیم همین دوست منتقدم بعضی شبا زنگ می زد خونه و شاید ۳۰-۴۰ دقیقه حرف می زدیم در صورتی که من اون موقع توی خونه خلوت بهترین لحظه های تنهایی مو سپری می کردم که اون تماس می گرفت.ولی این تنهایی تمام زندگیمو خراب می کرد.افسردگی گوشه گیری  تنبلی بی حوصلگی و دهها مرض دیگه با خودش داشت تا اینکه اومدو دانشگاه و با مسائلی که پیش اومد و جو جدیدی که باهاش آشنا شدم منو از اون تنهایی نجات داد.و ا۴ ترمی که دانشگاه اومدم سه ترمه که بدون دوست دختر زندگی نکردم.البته هنوزم اون تنهایی رو دوس دارم ولی یه دختر اون تنهایی رو واسم قشنگتر می کنه البته دختر اهل دل و عاشق.

به قول محمد علی بهمنی:

 تنهایی ام را با تو قسمت می کنم،سهم کمی نیست

                                                                        گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

مثلا من که اینقدر عشق رو انکار می کنم باز هم در ته وجودم به عشق ایمان دارم حتی خودم سالهاست یه عاشق دور از معشوقم.

از امروز به شکلات کاکائویی بیاین که باجه نفرینش نسبتا تعطیله.


 

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت


مرثيه اول سوگ مادر

اول از همه جواب اون دوستایی رو بدم که خیلی تند و غیرت مندانه انتقاد که نه تحمیل میکنن.به قول یه نویسنده اگر هفت میلیارد انسان روی این کره خاکی زندگی می کنن هفت میلیارد هم فلسفه زندگی وجود داره.من یه زمانی فکرم از شما ها انسانهای روشن فکر و آزادی خواه وحق به جانب بهتر بود.ولی ندونسته چرا قضاوت می کنید.حتما منم برای حرفای خودم دلایلی دارم همون طور که شماها دارید.اين فلسفه منه.نه حرف شماها كامل درسته و نه كامل غلطه نه از من.هركي فرهنگ و عقيده اي داره.مثلا روحانيت ميگه مويسقي جاز حرامه.شما و شما مي گي نه ولي من با اينكه خودم موزيسين هستم به حرفشون اعتقاد دارم.چون حقيقت توي حرفاي (يا شايد به قول بعضي ها شعار ها و چرنديات)آخونداست..يه بار از يه دوست مومن و امروزيم كه از نظر قدرت ايمان تو اطرافيانم فقط اونو قبول دارم پرسيدم: تو كه مي گي مرجع تقليدت گفته فلان جور موسيقي حرامه چرا گوش مي كني؟ جواب داد ما آدما دل داريم از اين گناهاي كوچيك تا دلت بخواد مي كنيم بدون اينكه خودمون بفهميم.منم خواهر دارم مادر داشتم.يا زن داداش دارم كه يه رژ ساده مي زنن ولي هيچ وقت از يه گناه كه آرايش كردن باشه دفاع نمي كنم.مثه اون دوستم فراموش مي كنم كه گناه كوچيك كردم.من و شما مهندس ميشيم از فطرت چي مي دونيم؟؟ اونان كه به ذات انسان و منشا همه چي پي مي برن.

دنيا پر از تضاد اگه اين تضاد ها نبود چيزي پيش رفت مي كرد؟ تكامل پيدا مي كرد؟ مسلما نه.مثلا مرد و زن متضاد هم هستن ولي در كنار هم به تكامل و خيلي دارايي هي انساني مي رسن.سركوب كردن فرهنگ و اعتقادات آدما كار درستي نيست.شماها اگه آدماي فهميده و بزرگي هستين بياييد منو راهنمايي كنيد كمك كنيد تا از اين فكر نجات كنم نه اينكه تحقير كنيد. همين رفتارها و فرافكني ها و جو گيري هاي شما آدما باعث شد مني كه به ايمان و تعالي كه دلم مي خواست برسم رو از دست دادم اونم توي يك سال.(سال پشت كنكوري كه آمدي خونه و گفتم بين خودم و خدا يه عهدي بستم.يادت اومد؟)

بخدا هميشه منتظر نظر دادن اين خواننده هميشگي وبلاگ كه نظرشو توي نظرات پست پايين ميبينيد بودم.چون كم و بيش با طرز فكرش آشنا بودم و هميشه مطمئن بودم با خوندن وبلاگ من اين فكرها رو راجع به من مي كنه.من كه خودم توي وبلاگ گفتم آدم ديوانه و بچه اي هستم و دلمم مي خواد ديوانه و بچه بمونم تا راحتر زندگي كنم ولي آدما نمي ذارن.محاكمه مي كنن.بابا ديوانه و احمق و بچه كه محاكمه نداره كجاي دنيا دارش زدن كه شماها مي زنيد؟؟؟ من اگه بچه ام پس چرا وقتي از روي شيطنت بزنم شيشه خونتونو بشكنم منو مي برن كلانتري ،گوشمو نمي پيچونن.

 به قول شاعر:

ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست                            عاقلان با این گران سنگی چرا لغزیده اند

شماها چرا با اين طرز رفتارتون خودتونو مي بريد زير سوال.با خوندن اين نظر ديگه اميدم از تنها آدم عاقلي كه فكر مي كردم بين اطرافيانم توي اين دنياي كثيفتر از كثافت و ريا و خيانت، طرز فكرش بالاست و به قول ما مهندساي صنايع با كيفيت و بهينه است،قطع شد.آدمي كه دومين نفري بود كه توي زندگيم شعرامو (البته لاف شعر)دادم بخونه چون ميگفت از آشغالترين چيزا هم ميشه چيزي ياد گرفت. (دومين نفر هم مهرانگيز تنها دختر كه توي زندگي عاشقم بود و من بهش بدي كردم)آدمي كه ازش اين جمله رو ياد گرفتم:

اگر هفت میلیارد انسان روی این کره خاکی زندگی می کنن هفت میلیارد هم فلسفه زندگی وجود داره

شماها فكر مي كنيد از اينكه من اينطور شدم خوشحالم.من قبلا يه آدم ديگه اي بودم ولي هر روز دعا مي كنم اي كاش برگردم به گذشته.بازم به همون نتيجه هميشگي ميرسم كه همه چيزاي زندگي من مال خودمه.حتي شكلات كاكائويي و باجه نفرين كه شده تمام زندگي من.بهتره مني كه هر جاي دنيا پا مي ذارم به دار هستي آويزون ميشم باجه نفرين(يا شايد به نظر شماها مزخرف سرا) خودمو واسه تنهايي خودم نگه دارم .تا چند روز ديگه آدرس وبلاگ رو عوض مي كنم و اسمش رو.

در پايان اينو بگم " آزادي لازمه فكر كردنه " ذهن همه شما انسانهاي عزيز آزاده هر فكري مي خواين بكنيد من واسه خودم زنده ام و فكر مي كنم.

                             

خوب بر مي گردم به اول وبلاگ.امروز دلم خيلي گرفته بود. ۵ سال پيش تو همچين روزي يه مادر با هزار آرزو و دلتنگي داشت از مشهد برمي گشت پيش خانوادش و بچه هاش كه حاصل تمام عمرش و تمام دنياش بودن.ولي فردا توي راه تصادف مي كنه و تمام آرزو هاي خودشو و بچه هاش باد هوا مي شه.منم مثه همه شماها مادر داشتم و يه زندگي راحت داشتم.اصلا نمي دونستم غم دنيا چيه تا اينكه مرد .علاوه بر اينكه ۵ ساله نديدمش ۵ساله يه بارم خوابشو نديدم.۵ ساله فقط عكسشو ميبينم. به قول شاعر داغ سر سرمست را هرگز نداند هوشمند. الان كه پشت كامپيوتر نشستم بغض گلومو گرفته بود ولي هرچي سعي كردم نتونستم ،تركيد. ۵ ساله كه ديگه جز واسه اون اشكم واسه هيچي در نيومده.اينجا توي سايت دانشگاه شلوغه حالا هر كي ديده باشه لابد ميگه دختره ولش كرده حالا اومده واسش وبلاگ زده و اشك مي ريزه. امروز اومدم تا واسه آروم كردن خودم از اينهمه نفرتي كه وجودمو گرفته راحت شم و يكي از چرندياتم كه واسه من حاصل يك عمر خلوت من و تنهايي بوده بنويسم.اين اولين شعري بود كه واسه مامانم نوشتم.توي انجمن شعر هم كه بردم دو سه نفري خوندن تحسين كردن برخلاف باور خودم.(البته من هيچ وقت هيچ جا شعرامو واسه جمع نخوندم)

دردناكترين لحظه (مرثيه اول سوگ مادر):

دوستش مي دارم

چرا كه براي هميشه پر كشيد.

                                                           هنگامي كه دستان مهربانش را به دست گرفتم،

                                                                            كفي آب در بركه چشمم،

                                                                 در سايه سار خميده پرهايش شعله ور بود.

هنگامي كه آسمان راست قلب ظاهري اش را بوسيدم،

                                  سيلي از اشك، اندوه، غروب

           غربت و تنهايي

                                                 همه وجودم بود.

                                            كس نفهميد اندوه مرا.

مادر بر بستري از گلها

به خوابش مي انديشيد

انگار همه چيز به او الهام شده بود!

انگار همه خوابها حضورش را لمس كرده اند.

                                 پيش چشم ما ،نه برگي لرزان بود و

                                                                              نه هيچ شكفته اي.

با چهره اي گلرو اما بغضي در نگاهش

                                            گونه باران خورده ام را بوسيد

                                                                                      ودستي تكان داد.

                                  مرگ بر آنكه دستش را از دستم رها كرد.                           ۱/۲/۸۳

 

ماجرا از اين قرار بود كه ما رفتيم بيمارستان عيادت مامانم واسه اولين و آخرين بار اونم ۲-۳ دقيقه. من رفتم جلو دستشو گرفتم توي دستم و ماساژ مي دادم(البته حس نداشت) بغض گلمو گرفت ولي اشكم در نيومد. اون لحظه رو كسي نفهميد چي كشيدم... . ولي مادر با تمام اميدش گفت:" ملودي جان نارحت نباش انشا الله حالم زود خوب ميشه بر مي گردم خونه".منم گونه سمت راست مادر رو دوتا بوسه زدم (آسمان راست قلب ظاهري اش) و پرستار اومد بيرونمون كرد.وقتي به خودم اومدم دستش تو دستم نبود.بس كه فاميلاي نامردمون اتاق رو شلوغ كرده بودن.حالا معني چرت پاره رو بهتر مي فهميد.

این تصویر تقدیم زیبایی طبیعت لعنتی:


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


صادق هدایت" میگه تنها مرگ است که دروغ نمی گوید."

می خوام یه خاطره جالب تعریف کنم.چند وقت پیش رفته بودم خونه.صبح از خواب بیدارم کردن تا برم نون بگیرم.از آخرین دفعه ای که رفته بودم خونه یه ماهی گذشته بود و نانوایی تغییراتتی کرده بود.این نانوایی چون نون با کیفیتی داشت همیشه مثه صف نفت بود.رفتم تو صف واز بس شلوغ بود سرم رو گردوندم تو هوا و یه نگاهی به اطراف انداختم.میدونید بالای سرم چی نوشته بود؟

 بالای صف مردانه نوشته بود: آقای محترم لطفا توی صف بایستید.

بالای صف زنانه نوشته بود: خانم تو رو به چادر فاطمه زهرا قسم توی صف بایستید.

                                     

من اعتقاد دارم توی این دوره زمونه زن بیت المال شده.

راستی چرا مدرسه که می رفتیم میگفتن گچها رو خونه نبرید؟ میگفتن چون از بیت الماله گناهه.همه باید استفاده کنن.مطمئنم خیلی ها با این حرفای من میگن عجب آدم عقب مونده ای ، فکرت فکر گذشته هاست، قرن ۲۱ شده و یا تازگیا آمار وبلاگم اومده پایین.تنها چیزی که واسه دفاع از خودم همیشه داشتم اینه: 

                                        " سنت خدا با گذر زمان تغییر نمی کنه"

شهوت ۲۰۰۰ سال پیش با شهوت الان فرقی نداره .تاثیر زن در ۲۰۰۰ سال پیش با الان فرقی نداره. آدم امروزم هوس داره آدم قدیم هم داشته.آدم امروزم نیاز به جنس مخالف داره آدم دیروزم داشته .منتها امروز سخنوری و ریا زیاد شده و با کسترش تمدن و علوم اجتماعی اخلاق و رفتار اجتماعی و شخصیتی آدم امروز بهتر و بیشتر شده.یادمون نره که آدمای ۳۰۰-۴۰۰ سال پیش اروپا از ما ایرانیای امروز با کلاس تر بودن و با فرهنگ تر.

ولی با این حال زن بازم دوس داشتنی و ملوسه


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


باجه نفرین 2


تف به زندگی               تف به عشق                      تف به نامردی                    تف به دلتنگی

تف به انتظار                تف به جدایی                     تف به وفا و خیانت              تف به دورنگی

بابا یکی تف برسونه ، تفم تمام شد.

به باجه نفرین خوش اومدیم.خیلی ساده است.راحته با یه تف همه چی حله.زندگی می کنی بدون دغدغه های اضافی.حالا معنی باجه نفرین رو بهتر گرفتین؟

اسم بلوتوث موبایلم باجه نفرینه.اکثر دوستام می پرسن معنیش یعنی چه؟

                                                      

                                  راستی می دونستید شکسپیر چی گفته؟

                  " در کودکی به دختر ها شیر سگ بدهید شاید در بزرگی وفادار شدند! "


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت


داشتم راجع به اینکه آدما میگن تنهایی رو دوست دارم فکر می کردم.راستی فرق خلوت و سکوت چیه؟؟ فکر کنم اینو توی یکی از پست های وبلاگ گذاشتم.با آدمای متفاوتی برخورد کردم که می گفتن دوس دارن تنها باشن.تا به حال پرسیدین که تنهایی تون مطلقه یا نه؟تنهایی هیچ کدومه ما مطلق نیست. توی تنهایی مون یه همدم داریم مثلا یه دوستم تنهاییش با سیگار و افکاری همراهه.یکی با موسیقی.حتی خودم با افکار گذشته.پس اگه هر چی رو از تنهاییمون بیرون کنیم بازم افکارمون همراهمونه.البته من گاهی با فکر آزاد تنهام ولی بازم همین سبک بودن و هوا رو احساس کردن به نظر من نقض تنهایی مطلق رو همراه داره.

 

راستی من معتقدم بین عشق ورزیدن و دل بستن تفاوت وجود داره!!!

" محمد علی بهمنی " میگه:           یک عمر دور و تنها،تنها به جرم اینکه

                                            او سرسپرده میخواست،من دل سپرده بودم.

                                                               

عاشق یه سر سپرده ست ولی دل سپرده وقتی دلشو بده باز می تونه پس بگیره.من یه بار تو زندگیم دل سپردم و دوسشم داشتم ولی یه روز دلمو پس گرفتم و جاش نفرت تحویل دادم. یه بارم تو زندگیم عاشق شدم و سر سپردم ولی سر سپرده رو که نمی شه پس گرفت!به چه درد می خوره. اما ۶ ساله که هنوز عاشق و سرسپرده عشقم هستم.

 

یه جا دیگه خوندم:

اگه گریه کنی میگن کم آوردی.اگه بخندی میگن دیوانه است.اگه دل ببندی تنهات میذارن.اگه عاشق بشی دلتو میشکنن.با این حال باید لحظه ای را گریشت.دمی را خندید و ساعتی را دل بست و عمری را عاشق زیست

نیاز به چرت نوشتن من نیست همه چی رو واضح گفته.از اینکه کسی فکر می کنه من به جای دل بستن عاشق شده بودم حرصم می گیره.همیشه وقتی با خودم فکر می کنم مطالب جالب یادم میاد که توی وبلاگ بنویسم ولی اینترنت دم دس نیست حالا چه غلطی بکنم؟؟؟ بهتره برم درس بخونم.آخه احمق ۲۴ واحد داری این ترم.... پاره است اگه درس نخونی.


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


برای فراموشی کاخ ویرانی

 

ـ پرسید: نمی ترسی دوباره عاشق بشی؟

 خندیدم و گفتم: نه.چرا باید بترسم؟ دیگه یاد گرفتم عاشق شدم چیکار کنم... طفلکی نمی دونست که من قصد عاشقی ندارم.چون دیگه برام عشقی وجود نداشت جز  پیش نویسی که خوب پاک نشده بود.

ـ پرسید: نمی ترسی دوباره عاشق بشی؟ خندیدم و گفتم نه.چرا باید بترسم؟

یه شوقی تو چشاش برق می زد.انگار تمام دلخوشی ها و شادیهاشو جمع کرده بود تا من بگم نه.دلم نمی یومد دلشو بشکنم. نگاه خیلی نازی داشت... یاد اون جمله افتادم که می گفت :

               (( دروغی که آدمی را خشنود کند از صد حقیقت برایش ارزشمندتر است.))

دل به دریا زدم و گفتم نه نمی ترسم.انگار برق تمام شادیهای دنیا تو چشاش حلقه زده بود.

 

  

آدما به هم معتاد میشن نه عاشق هم.                 راس می گیسبزآلو

 

 

وقتی به آسمان آبی و آفتابی فکر کنی.وقتی ابر باشد و دلت لک بزند برای ذره ای آفتاب.وقتی عاشق باشی و دور از معشوقه قدر نعمتهای خدا را می دانی.

 

سالها پیش که داشتم آلبوم عکس خانوادگیمونو نگاه می کردم یه عکس کوچیک دیدم که پشتش نوشته بود: " برای فراموشی کاخ ویرانی" ، از طرف پروین.....عکس مال همکلاسی مامانم تو دوره دبیرستان الم دانشگاه فردوسی مشهد بود. وقتی این جمله خوندم ساعتها سرشار از معنی بودم.چقدر این جمله قشنگ و قوی بود.اون لحظه دلم می خواشت کاش اون پروین خانم با همون سن و سال جلوم ظاهر می شد تا می دیدم چطور آدمی بوده که پشت یه عکس یادگاری این چنین جمله قشنگ و پر احساسی نوشته بود.الان اون خانم زنده است ولی دیگه کسی نمی دو نه کجاست چون نه مادر زندست نه اون کاخ ویران شده. 

 

 نوشتن توی این پست راحت نیست. می خوام زیباترین پست وبلاگ باشه و تقدیمش می کنم به مهرانگیز قشنگترین و پر احساسترین دوست زندگیم.

 

                                                             

 

در پیاده روی خیابان راه می روم.پسرک با چند پاکت فال حافظ نزدیک می شود.با نگاهی ملتمس می گوید :" تو رو خدا یه فال بخر!." بدون مکث قبول می کنم.خوشحال می شود.صد تومان می دهم و پاکتی از میان پاکتهای فال بر می دارم.می خواهد برود.می گویم: "صبر کن! کجا می روی؟ این فال را به نیت تو خریدم!" باورش نمی شود چند لحظه مات و مبهوت نگاهم می کند.بعد از ته دل می خندد.چه قدر در صدای خنده اش تنهایی ماسیده است!می گوید:"برای من؟! چرا؟!" می گویم:"نمی دونم حالا برات بخونم؟"  قبول می کند.بی صبری از چشمهای معصومش لبریز شده است. سعی می کنم جمله ها را با توجه به سن و سالش ساده کنم: " تو خیلی خوش شانس هستی .چون خدا همیشه به تو توجه داره.اون خیلی دوست داره.آن قدر دوست داره که مدام به تو فکر می کنه .دوس دار هر جور شده و در هر شرایطی درس بخونی،به زندگی امیدوار باشی ،باهاش حرف بزنی و ازش کمک بخوای".

اون خیلی دوست داره. "جرات نمی کنم سرم را بلند کنم.می ترسم دستم برایش رو شده باشد.ولی سرم را بلند می کنم...خدای من! دارد از پشت هاشورهای نمناک چشم های زیبایش نگاهم می کند.با صدای خیس و بغض آلودش می گوید: "راستی راستی خدا خدا خیلی دوستم داره؟"

بغض دارد امانم را می برد ولی خودم را کنترل می کنم و با لبخند می گویم: "آره خیلی خیلی! و... او می رود.می رود... به همین سادگی!نمی دانم کارم درست بود یا نه! نگاهی به کاغذ فال می کنم.حتی یکی از جمله هایی را هم که برای پسرک خواندم  در کاغذ نوشته نشده است. 

                                    

                                                          

 

فروغ فرخزاد میگه: " پای بندی به گذشته خود تضمینی برای حفظ آینده است". اینکه میگن گذشته رو فراموش کن ،شدنی نیست. من معتقدم به گذشته پایبند باشیم چون تجربیاتش حتی تلخ و ویرانگر بازم به درد می خوره .ولی به گذشته فکر نکنیم و توش غرق نشیم. هر وقت خواستیم غرق در گذشته بشیم یا یادآوری حوادث گذشته عذابمون می ده ،پس باجه نفرین چیه بفرما تو یه شکلات کاکائویی مهمون من...

ـ ببخشید اگه شکلاتتون تاریخ گذشته باشه یا فاسد و  مسمو ممون کنه چی...!!!! ؟؟؟؟

 


حالا یه شعر قشنگ از افشین سرفراز:

 

هیچکس ترانه ما را دوست ندارد

بیا به سرزمین آینه برویم                                                 

آنجا ستاره ها

غریب نمی تابند.

                                                       

 

                                        آدمیان نمی دانند

                                  که پرندگان صدای خویش را

                                       از آسمان یافته اند.

 

                                                     

 

                                                                                         ای کاش می دانستند

                                                                                       خدا بی هیچ پیامبری

                                                                                   با درختان سخن گفته است.

                                                   

                           ما باور داشتیم

                            که ماهی ها

                 به زبان آب سخن می گویند

                       و اندوه جنگل ها را

                                      می فهمیدیم.

                                                                   آفتاب را

                                                                   برای لبخند می خواستیم

                                                و شیون ستارگان را

                                     می شنیدیم.

                           ما زبان اشیا را می دانستیم.

                                  که پرندگان صدای خویش را

                                       از آسمان یافته اند.

                                          

                                                                                         با ما سخنی تلخ بود

                                                                                         که تنها با خاک

                                                                                        می توانستیم گفت.

                                                

        ...و سرنوشت

        دستهای ما را

      در برابر هم نهاد.

 

 

 

کاخ فراموشی رو مگه میشه ویران کرد! من که چشم آب نمی خوره .به قول شاعر " از دوست درد ماند و از یار یادگاری" . دور وفا تموم شده.وفا، تنها ابزاری که میشه باهاش این کاخ رو ویران کرد. واسه من از یار یادگاری هایی موند که لحظه به لحظه زندگیمو سرشار از نفرت کرده و از دوست درد موند، درد تنهایی و دلگیری که طراوت زندگیمو کم کرد.

مهر انگیز من تویی که به این شکلات کاکائویی که یه زمان تو به من می دادی و من به تو، سر نمی زنی. تویی که واسه فرار از من وبلاگتو پاک می کنی.از چی فرار می کنی فقط ۴ ماه دیگه مونده. می گفتی من هنرمندم پس صبرم زیاده. خیلی دلم برات تنگ شده.تمام نگفته ها می مونه واسه اول مهر. من ول کن تو یکی نیستم. مال من بودی و می مونی وگرنه... عاطفه می دونه.

 

تو این وبلاگ سه تا ستونه دارم اولیش:     شکلات کاکائویی دومیش:    باجه نفرین     

و سومیش:   کاخ فراموشی

تمام چرت و پرتهای من بوی اینا رو میده.گفتم بوی اینا نه رنگ اینا.آخه خودمم چندان تشابهی بین این سه تا خرپای فضایی و مطالب وبلاگ نمی بینم ولی از اونجا که نمی تونم حرفای دلم و اعتقاداتمو و دردهایی که از فکر کردن بهشون می ترسم بیان کنم (چون همونطور که آدما همدیگه رو درک نمی کنن پس حرفای دل و اعتقادات و رنجهی زندگی همو نمی تونن بفهمن) پس وبلاگو فقط معطر می کنم نه رنگ آمیزی.(اگه بوش خوش باشه و شکلاتا فاسد نباشه و تو باجه لاشه نفروشن و تو کاخ نبرد بر سر تاج و تخت نباشه.

 


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت


دیر وقته میخوام بیام یه چیزی بنویسم ولی وقت ندارم.نمی دونم اصلا نوشتن وبلاگ کار درستیه یا نه. حس می کنم بیهوده باشه.اصلا نمی تونم حرفایی که دلم می خواد بنویسم یا نمی تونم جالب و جذاب بنویسم.شکلات کاکائویی منم که یه کتاب سر و سوال بود شده یه باجه حشر شعر.از مسائل شخصیم که نمی تونم بنویسم چون جرات فکر کردن بهشونو ندارم.مجبورم از اعتقادات و تفکر  بنویسم که اونم از نظر مردم مثلا فرهیخته امروز کاملا گند و چرته.من اعتقادم اینه که دختر جماعت لیاقت وفا و پایبندی نداره چون موجودی احساسیه و نمی تونم همیشه یه چیزو بیشتر و همیشگی دوس داشته باشه.اینکه انسان موجودی زیبا دوسته رو که همه قبول داریم.حالا دختر زیبا گراست و بیشتر از مرد دنبال زیبایی داره و کلا نهایت زیبایی در وجوده زنه نه مرد پس این مخلوق همیشه ۹ برابر مردها به دنبال زیبایی هست.به نظر من یه مرد میتونه بیشتر احساسات زن از محبت و همدم بودن گرفته تا احساسات زنانگیشو برآورده کنه ولی آیا یه مرد می تونه حس زیبا دوستی زن رو ارضا کنه؟؟؟ مردی که زیبایی فوق العاده ای نداره. تجربه شخصی من به دفعات اینو واسم ثابت کرده.دختر مال من ولی پسر زیبا و خوش تیپ و قد بلند که می دید لحظه ای مجذوب اون می شد و این برای مرد که مظهر غیرت هست سخته .درسته تمایلی به اون نداره ولی اون لحظه قدری از حواس دختر دزدیده  میشه و مال مرد نیست....کلا آدما لیاقت اعتماد ندارن.می دونید شهید بهشتی و شهید رجایی رو کی کشت؟همون رفقای قابل اطمینانشون.اصلا به نظر من با همه آدما زندگی کن ولی باهاشون نباش.احترام و اصول اخلاقی رو رعایت کن ولی اصول زندگی اجتماعی رو فراموش کن.من قصد تحمیل ندارم فقط دستی تو دستام.

هیچ یه رنگی تو دنیا نیست.حتی خانواده ها هم واسه خودشون یواشکی دارن به هم خیانت می کنن. واسه خودم زندگی می کنم و در عین حال نزدیکانمو دوس دارم و می خوام همیشه کنارم باشن و تا جایی که بتونم کمکشون می کنم ولی به گناها و خطاهای اونا کاری ندارم چون اینجحوری رنج کمتری می برم.اگه دوستم داره کار اشتباهی می کنه به من چه.من خودم خرابم.ولی مثه همه شما آدمای مثلا فرهیخته و با ادب و اصطلاحا قوی و تو کف نمونده هستم.خیلی از دوستام میگن من فقط کس شعر میگم. آخه به اون خدا قسم شما آدما چرا چشم بقیه رو میبینید ولی از خودتونو نمی بینید؟ وقتی بیام با آدما جدی حرف بزنم به مسخره میگیرن یا نصیحت می کنن یا فکر می کنن تو هنوز پخته نشدی و نادونی و اونا عقل کل.پس چه بهتر که از اول همه چی شوخی باشه.اصلا زندگی همش یه شوخیه خطرناکه که آخرش چوبشو می خوری.مثلا ماجرای زن گرفتن من خودش از یه شوخی ساده شروع شاد تا به یه اعتیاد دلی رسید و منو یکسال از زندگیم عقب انداخت و به تمام آرزوهایی که داشتم زد رید. حالا من سرشار از نفرتم .دیگه به خیلی چیزا اعتقاد ندارم.

من و حشر یا هشیاری یعنی این عکس. به قول شاعر داغ سر سرمست را هرگز نداند هوشیار

اصلا من اگه کس شعر نگم نمی تونم بخندم نمی تونم شاد باشم نمی تونم زندگی کنم.شما که کس شعر نمی گید یه جایی دارین که برین و اونجا شاد باشید ولی منی که تنهام منی که وقتی از جمع چند تا همکلاسی و دوستی که دارم میام بیروم و میرم تو کما، کجا بیام بخندم تا گریه نکنم.پس وقتی میام تو جمع شما انعکاس تمام سختی و زجری که تو کما کشیدم و جلوی شما در قالب خنده و حرفای پوچ و شوخی و خلاصه حال جوانانه میدم بیرون.مثه چارلی چاپلین،خل نبود و کس شعر نمی ساخت اونم از بس سختی کشید تو قالب خنده داد بیرون ولی وقتی کمی دقت کردن دیدن تک تک فیلماش یه دنیا آه و ناله است.اگه دوستام به کس شعرای من فکر کنن و گوش کنن و دقت کنن به جای طعنه زدن کمی با تفکر می خندیدن معنی شوخی های منو و حرکات منو می فهمیدن.

خلاصه اینکه من وقتی با آدما زندگی می کنم و میام توی جمعشون میشم یه بازیگر نقش کمدی که خیلی ها از دیالوگها و بازیم متنفر می شن در حال که فکر نمی کنن کارگردان هایی هم هستن که از تماشای اونا خوششون نمی یاد.

فکر نکنید من گیر دادم به دختر و حتما از یه دختر شکست خوردمو...نه .من اگه می گم اعتماد وجود نداره چون از مرد و زن از دختر بچه و پسر بچه خیانت دیدم فقط به خاطر اعتماد.از پیرمرد هم ضربه خوردم از پیرزن هم ضربه خوردم.زندگی آینده ما همش از اول هم تو دست زن بوده ولی کلمه همسری دیگه واسه من وجود نداره.درک کردن و همدلی از بین رفته .یه رنگی و واسه هم بودن از بین رفته .من همیشه خواستم اعتماد کنم،خواستم یه رنگ باشم و خیانت نکنم به کسی،خواستم دل کسی رو نشکنم ولی نمی دونم خدا چرا منو واسه موتور خونه جهنمش انتخاب کرده؟یه آدم ضعیف و قد کوتاه که با ۲۱ سال سن هنوز تمام ظاهرم مثه بچه ها کوچیک مونده،صدام هیکلم و هر چیزی که باعث میشه از احترتم اجتماعی به عنوان یه مرد کمتر برخوردار باشم.من بچه بودم بازم پلید و شیطانی بودم آخه بچه چی از دنیا می فهمه که بعد شیطانی داشته باشه.


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 13:58 موضوع | لینک ثابت


باجه نفرین


دلم می خواست اسم وبلاگ رو می ذاشتم  باجه نفرین  ولی این شکلاته بد منو معتاد خودش کرده.

وقتی شکلات کاکائویی رو با یه نفر که آرامش بهم میده می خورم،تمام باجه نفرین ازآن منه.ولی وقتی تنها می خورم بازم یه دستی تو دستا می شم و باجه نفرین ازآن منه.وقتی می خورم انگار تو فضا هستم ذهنم آزاده به هیچی فکر نمی کنم و داد می زنم نفرین به هرچی غمه حسرته و خیانته.

حالا باجه نفرین چیه؟

 زندگی واسه خیلی از آدما رنج آور و سخته آخه هنوز معنای زیستن رو کامل درک نکردیم اصلا نمی فهمیم چرا به دنیا اومدیم؟چرا زندگی می کنیم؟خیلی ها شاهکار می کنن و دست به خودکشی میزنن.مثلا می خوای چی بگی؟بگی خیلی جرات داشتی یا اینکه....!!!  چرا کار بیهوده میکنی؟دست تو قضا و قدری که به من و تو ربطی نداره چرا می بری. خیلی فاز داری بیا یه آستین کوچیک بزن بالا ،دست کن تو باجه نفرین و راحت زندگی کن( به قول ادبیات پسرا،بگو به تخمم).

منم به جاهایی رسیدم که خواستم برم گم و گور شم ولی هیچ وقت فکر خودکشی برام تعریف شده نبود.آخه درک کرده بودم که واسه خودم زندگی کنم.به آدما اهمیت بدم دوسشون داشته باشم ولی تو غم و غصه هاشون مسئول نیستم.دغدغه هاشون به من چه.چرا من غصه بخورم که اینطوری شده. تنها زندگی کن ولی با جمع باش.به هر جمعی که رسیدی هم کوک اونا ساز بزن.مخالف نزن.(به همین خاطر خیلی از آدما به من میگن کسخل بچه و... آخه آدما وقتی بیای واسشون،بیشتر از حس و حال اون موقشون بگی و ادا در بیاری همه حرفا و حرکات تو جدی می گیرن ولی وقتی خودشون این کارا رو می کنن اشکالی نداره این کاره نیستن.مثلا بیای تو یه جمع از دختر بازی و لات گری اینقدر بگی و شوخی کنی ،همه فکر می کنن تو یه لات تو کف مونده ای.ولی همین که تو خاموش میشی،خودشون همون حرفا و شوخی های تو رو تکرار می کنن،بدون اینکه فکر کنن دارن کارای تو رو می کنن.)

به نظر من خلوت یعنی جایی که نه کسی باشه و نه سر و صدایی و سکوت یعنی می تونی تو یه جمع باشی ولی سو و صدایی نیست.به نظر من خلوت بهتره چون هم تنهایی هم آرامش و سکوت داری.

 

اینجا شکلاته کاکائویی همه مهمون من هستین.پس بیان با هم داد بزنیم:

نفرین به هر چه غمه حسرته و خیانته.من مال خودمم برای خودمم.

زندگی یعنی باجه نفرین

حالا باجه نفرین رو با این شعر محمد علی بهمنی قشنگتر بیان میکنم.

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت                            پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه کفش فرار رو برکشید                               آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شد و تنگ غروب                           سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود                                به سرش هوای حوا زد و رفت

دفت گذشته ها رو پاره کرد                                  نامه فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن                          خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی                              آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت                            خودشم قفلی تو قفلا زد و رفت

 


 

نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


یه مطلب جالب

توی یه کتاب مطلب جالب نوشته بود.که واسه دفاع از حقوق زنان می نویسمش تا اینقدر خانمهایی که به وبلاگ سر می زنن دیگه کله و پا نزن که شکلات کاکائوییم له بشه.

یک زن:

  • اگر شوهر کنه می گن آتیشش تند و تیزه.اگه شوهر نکنه می گن نکنه عیب و نقصی داره.
  • اگر چند بچه بزاد می گن کارخانه آدم سازی باز کرده.اگر دوا خورده یا کورتاژ کنه می گن نازا ست.
  • اگر آرایش کنه می گن خیلی جلف و سبکه.اگر ساده و بی آرایش باشه میگن خیلی امله.
  • اگه لباس شیک بپوشه میگن مدپرسته.اگه تو قید لباس نباشهمیگن بی سلیقه و ولنکاره.
  • اگه ناز و ادا داشته باشه میگن چه ژستها می گیره.اگه ساده و بی آلایش باشه میگن سرد و بی حرارته احساسی نداره.
  • اگه به مردی علاقمن باشه و بخواد باهاش ازدواج کنه میگن بی حیاست خودش شوهر انتخاب می کنه. اگر به کسی توجه نکنه میگن واه واه چه مغرور.

 

حالا چند تا جکه باحال:

*از مردی پرسیدن چرا با دوتا خواهر ازدواج کردی؟گفت:واسه اینکه در مادر زن صرفه جویی کرده باشم!!!

*زن و شوهری داشتن شدیدا با هم دعوا می کردن.زن گریه کنان به مرد گفت:دیگه از دستت خسته شدم.حیف که نمی تونم باهات قهر کنم و برم پیش مامانم.مرد می پرسه چرا؟ زن میگه:آخه مامانمم با بابام دعوا کرده و باهاش قهر کرده و داره میاد اینجا.

در یک مسابقه بیوگرافی خانم میان سالی برنده جایزه شد.اون فقط نوشته بود:

در جوانی چهره ام صاف بود و دامنم چین دار.اما امروز دامنم صاف است و چهره ام پر چین.

حق بدیم تا حدودی راست گفته:۶۰ درصد الی ۷۰ درصد


 

نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


مریم،عشق سالهای جوانی


برای مریم که روزگاری آرزوی داشتنش را داشتم و امروز آرزوی دیدن و نداشتنش را...!!!

                               کنار تو برایم آرزوست.لحظه ای زیبا،حیف زمان زود می گذرد و

                             لحظه گذشتن از کنار تو در خیابان عاشقی فقط یک لحظه است

گاهی دلم برای تو و انچه از تو و برای تو می نوشتم تنگ می شود.لحظه هایی که به تو فکر می کردم وو بر کاغذ حک می شد.

دلم عجیب می گیرد.افسوس می خورم...

چه اشتباهی بود،پاره کردن لحظه های گذشتن از میان رویای تو،عکس زیبا اما مبهم تو.شبهایی که تا سپیده صبح برای تو می نوشتم.آن هنگام که غمهای دنیا یک شبه جحاز دلم می شد و فکر تو  عقد دلم،باآنکه عشق تو همچنان به دل داشتم.و این اول جاده پشیمانی من بود.پشیمانی از آتش زدن جحاز و پاره کردن عقدنامه.ودیگران ملکه ذهن من شدند...محبوبه،برعکس نامش،منفور و پست.

ببخش این خیانت مرا.گناه از من بود و تو مجازات شدی!ماههاست که خجل و شرمنده ام از روی زیبای تو،از چشمهای سیاه تو که در جادوی سیاه عاطفه جلوه می کرد.از اندام ظریفت که چهار مضراب ویلن خسته من بود.و نگاهی که اقیانوسی از هوس عاشقانه بود.بازگشت دوباره من به آن روزها،سخاوت تو را پذیراست.

مرا ببخش از این بی وفایی که خطای دل سوخته ام بود

      

به نظر من هیچ آدمی نیست که عاشق نبوده و نشه.حتی خودم که قبولش ندارم یه بار تو عمرم در کمال واقعیت معنا،عاشق شدم و هنوزم هستم(نزدیک به ۶ ساله)ولی همونطور که تو متن بالا گفتم حوادثی پیش اومد.هم خودم و هم اطرافیانم رو دیدم که توی زندگی به جایی می رسن که دیگه تحمل بدبختی هاشو ندارن به همین خاطر با کمال بی میلی عشقشونو از دل بیرون میکنن ولی پاک نمی کنن.منم یه شب بعد از اعلام نتایج کنکور بعد از ۳سال تحمل تمام امراضی که با فوت مامانم گریبانگیرم شد دیگه تاب نیاوردم و انچنان احساس درد و رنجی فردی بزرگی کردم(که ناشی از ورود به جامعه و افتادن تو جاده زندگی که باید دیگه خودم گلیمم رو از آب می کشیدم بیرون بود) که عشق مریم پاکترین و تنهاترین عشق واقعی سالهای جوانی رو همراه عکس زیبا اما مبهمش پاره کردم و ریختم دور،ولی تا به امروز هنوز به عشقش فکر میکنم و دوسش دارم ولی به خاطر یکسری دلایل فقط می خوام ببینمش نه اینکه داشته باشمش.

ساعت ۱ بامداد یکی از روزهای مهر ۸۵.دور ریختن احساسم به مریم خودش رنج زیادی واسم داشت که تمام ترم اول دانشگاه تحمل کردم. تا اینکه با دختری تو دانشگاه آشنا شدم و به مریم خیانت کردم.البته عاشق نشدم فقط با عقلم یکی رو دوس داشتم که ماجرای مفصل و حدودا تازه و جالب داره که با خیانت اون تمام شد زندگی من یک سال فنا شد.الان پر از نفرتم.شاید نتونید تصور کنید چقدر متنفرم.فقط بگم بیشتر از او نفرتی که به یزید دارم به اون دختر یعنی محبوبه دارم.دلم می خواست خودمو از نفرت خالی کنم اما نتونستم تا اینکه یه دوست اومد جلو و بهم کمک کرد تا آروم شم.مثه اسمش لبریز از محبت بود: مهر انگیز. تونست آرومم کنه ولی نتونست نفرتی که تمام وجودمو گرفته بود از بین ببره.اشتباه من این بود که بخشی از نفرتمو سر مهرانگیزی که با تمام احساس قشنگ و پاکش عاشق من شده بود خالی کردم و دلشو شکستم.ولی هنوز لبریز از نفرتم اما نفرتی که دیگه ربطی به کسی نداره و دل کسی رو نخواهد شکست.دیگه خالیش نمیکنم. فرو می برمش.

این شعر رو به یاد مریم تازه جوونه میذارم.

 

 

 

 

 

 

این روزها چقدر هوای تو میکنم                           حتی غروب گریه برای تو میکنم

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و                           چشمی میان کوچه رهای تو میکنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی                            یاد تو، مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خود می نویسم و                       آن را همیشه پست به جای تو میکنم

وقتی که نامه می رسد از من به من                           می خوانم و دوباره هوای تو میکنم

 


 

نوشته شده توسط ملودی در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت


تنهایی در شب

می گویند:لذتی که در فراق است در وصال نیست، چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق.ولی در هر دو امکان کسب تجربه ای خاص سوسو میزند.

به راستی که نخستین شرط عاشقی بیداری است و هنر بیداری آستانه ورود به کاخ پرشکوه عشق است و هنر عشق ورزیدن رمز سعادتمندانه زیستن است که هنرمندان این مکتب ،آشنایان طریقت عشقند که از خود به خود سفر کرده اند و آن هنگام خلاقیت کشف و دیدن حقیقت یار را حتی از نه گفتنش لمس می کنند.چرا که گاهی ممکن است مهنای نه آری باشد و معنای آری نه!

(فکر نکنید مخالف عشقم یا از نظرم عاشق شدن گناهه یا دختری که عاشق میشه بی حیاست.ولی این کار بیهودست.دیگه این کلمه اعتباری نداره.توی زمونه ای که عشق وجود نداره و فقط پیش نویس اون وجود داره،چرا بیهوده روی این لوح به اسم عشق از احساس بنویسیم و بعد دور بریزیمش.آخه پیش نویس رو معمولا یا دور می ندازن یا به فراموشی می دن.)