شکلات کاکائویی : باجه نفرین
رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
با هوا رفتن سرور سایت بلاگفا تعدادی از نوشته های سال 93 من و شهرزاد پرید... چند شب پایانی این قصه باضافه پست آخر وبلاگ که مصادف با اسفند 93 و پاسخ منفی مجدد خانواده شهرزاد بود.

 

و اما قصه منو شهرزاد ...

هزار و یکشب طول کشید. و در آخرین شب همه چی برعکس داستان افسانه ای هزارو یکشب شهرزاد شد. برای پایان داستان خودم و شهرزاد هر چیزی رو تصور میکردم جز اتفاقی که افتاد. به مخیله من نمیگنجید. بعد از سه سال انتظار و کنار اومدن با شرایط روحی سخت، پس از سه سال مخالفت پدر شهرزاد و تلاش مادرش برای وصل ، خواهرای شهرزادم به جمع موافقین پیوستن. خدا راه زندگی رو هموار کرد و تیر ماه امسال پدر شهرزاد موافقت کرد من و پدرم بعد از سه سال مجدد بریم خونشون . اوایل مرداد شبی رفتیم و صحبتی کردیم. کم کم رفت و آمد من به خونه شهرزاد شروع شد. به نوعی دوران نامزدی شروع شد. راست گفتن که همنشینی محبت میاره... پدری که سالها مخالف من بود حالا منو با جان صدا میکرد، کنارم می نشست و موافق من بود. مهرم به دل همه اعضای خانواده نشسته بود. اما ... چیزی که هیچوقت تصورشو نمیکردم پیش آمد.

شهرزادی که خودش تلاش کرد تا پدرش مجدد ما رو بپذیره یهویی قاطی کرد. انگار سه سال فشار خانواده شهرزاد رو به نقطه شکست رسونده بود. انگار لحظه ای که همه مشکلات و موانع برداشته شده بود شهرزاد خسته شد. هنوز گیجم و هیچوقت نمی تونم پاسخی برای این گیج بودن پیدا کنم.
چطور یهویی شهرزاد برای ازدواج با من دو دل شد وقتی پدرش از ته دل به من راضی شد!!! در طی 3.5 ماه نامزدی شهرزاد هر هفته تغییر عقیده میداد یک هفته جوابش بله بود یک هفته نه ! و من سخت ترین روزها رو سپری میکردم. چون فاصله بین من و شهرزاد خیلی زیاد بود ارتباطمون فقط تلفنی بود . ای کاش نزدیک هم بود و حضوری میتونستم دوباره حالشو مثه روزای اول کنم.

خلاصه شهرزاد بهم پشت کرد... نمی دونم اسمشو چی بذارم ، نامردی ؟ یا ... یاد فیلم کنعان می افتم. اونجا که ترانه علیدوستی در نقش همسر محمدرضا فروتن بی خودی میخواست ازش جدا شه. شهرزادم بدون اینکه دلیلی داشته باشه احساس میکرد علاقه من، اونو توی قفس کرده... نمی دونم چه اتفاقی افتاد. میگفت دیگه بهت علاقه ندارم !!! همش میگفت متاسفم ...

بهرحال شهرزاد طی این چندماه جو خونه رو طوری پیش برد که پدرش یهویی طی چند روز دوباره مخالفت کرد. آخرین شب ( یعنی همین امشب) تونستم شهرزادو راضی کنم به زندگی مشترک اما این بار دوباره  پدرش بشدت مخالف بود.

 نمی دونم شهرزاد توی خونشون چی از من گفته بود که اینطور همه چی برگشت به نقطه شروعش.  نمیدونم چطور شهرزاد سه سال احساس مشترکمون رو تونست نادیده بگیره. چنان به عشق و علاقه شهرزاد ایمان داشتم که به خودم میگفتم اون منو بیشتر دوست داره. اما چطور آدم میتونه الکی اینهمه عشق و احساس و روزهای خوب زندگی رو نادیده بگیره. علاقه شهرزاد منو تا اینجا نگه داشت. هر وقت هوای رفتن به سرم میزد با ابراز علاقه شهرزاد، به موندن فکر میکردم.

می دونم شهرزاد چند وقت دیگه پشیمون میشه. اما چرا میخواد با خودش مبارزه کنه و به خودش سخت بگیره ،نمیدونم!!!

دریغ از یک بیت شعر که بشه در پایان بنویسم ...

دریغ از زمانی که اینجوری از دست رفت....

من از الماس به زغال تبدیل شدم. هر دو از کربن هستن اما این کجا و آن کجا.

 

یاد اون دیالوگ فیلم love story  می افتم : عشق یعنی هیچوقت نخوای بگی متاسفم...

[ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵ ] [ 21:42 ] [ ملودی ]
درباره وبلاگ

تو را برای ابد ترک می کنم ،مریم
چه حسن مطلع تلخی برای غم ،مریم

پکی عمیق به سیگار می زنم اما
تو نیستی که ببینی چه می کشم،مریم

برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم ،مریم   
**************************

امکانات وب