|
شکلات کاکائویی : باجه نفرین رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
| ||
|
پست قبلی( برای شهرزاد) اختصاص داشت به شنبه ۱۶ شهریوری که در یک پیامک بازی دوستانه ( البته بعنوان استاد و شاگردی اما با شیوه نوینش) که من در حال به سرانجام رساندن پروژه مخ زنی بودم ، شهرزاد پرسید : اون دختر منم؟!
و در این صبح کاری پیوند دوطرفه من و شهرزاد بسته شد. چندروز بعد قرار ملاقاتی گذاشتیم و مثل آدم بزرگها ( از اون بزرگها) گپ زدیم. شهرزاد ابراز علاقه هایی میکرد که باورم نمی شد! هیچوقت فکر نمی کردم این هنرجوی ناخلف از روزهای آغازین کلاس مشق ویلن دل در گرو استادش که من باشم ، داشته !!! خلاصه شهرزاد از احساساتش میگفت و من بی احساس تر می شد. نمی دانم... انگار دلم مثل تصویر ششهای روی پاکت سیگار، پوسیده! انگار دلم مثل ساختمانهای ضد زلزله چشم بادامی های ژاپنی شده...! که با زلزله ای فقط به خود می لرزد بدون هیچ ویرانی! هنوز چند روز از رابطه خارج از استاد و شاگردیم با شهرزاد نگذشته بود که دیگرخبری از آن لرزشها و احساسات دلم نبود. چشملن سیاه و براقش ... موهای سیاه و لختش ... صدای دلنشینش و روحیه شادش ... اندام چون چهار مضرابش همه یکطرف و اخلاق خوبش آنطرف! وسوسه ام می کرد. برای انتخابش! اما نمیدانم چرا پوست سفید انسانها بیشتر جذبم می کند؟! شاید بخاطر اینکه در سفیدی آنها ملودی تیره و خط خطی را نمی بینم!!! بهرحال قطب مثبت شهرزاد قوی تر از قطب منفی اش شد و ما هم که دو قطبی و این روزها شهرزاد بی نهایت عاشق و دلداده ملودی شده است. [ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲ ] [ 9:20 ] [ ملودی ]
|
||
| [ طراحي : دراگون ] | ||