شکلات کاکائویی : باجه نفرین
رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
شوی لباس

برای دیدنن خانواده رفته بودم ولایت. عجب حالی میده بعد از مدتها به سرزمین پدری سری بزنی.

وسطای روز بود که شهرزاد پیام داد خواهرم میخواد منو به عنوان مانکن ببره واسه شوی لباس تا لباسی که طراحی کرده رو من بپوشم... و این شد آغاز یک تنش پیچشی  نمی تونستم با این تفکر شهرزاد کنار بیام. خودشو مانکن برای یک شوی لباس ببینه! از اینکار خوشش بیاد!! و ...!!! خلاصه بهش گفتم من و شما نمی تونیم باهم باشیم. کلی بحث کردیم درمورد خیلی چیزها.

تا روز بعد که برگشتم به شهر محل کارم و شهرزادو دیدم، باهم سرد بودیم. بهش گفتم باهات شوخی کردم که نمی تونیم باهم باشیم. ( چه کنم دیگه کمی خبیث هستم .. خخخخخخ ) ولی طفلکی کلی گریه کرده بود و حتی خواهر بزرگشم فهمیده بود که خانم عاشق استاد ویلنش شده. در این شب به خانواده ماجرای شهرزاد رو گفتم. ولی ...!

شهرزاد عادت داره وقتی ناراحت میشه و بعضش میگیره . ته دفترش شروع میکنه به نوشتن. من اونشب به زور دفتر ازش گرفتم و نوشته هاشو خوندم. فقط می تونم سکوت کنم... و شاید هم بشه گفت : شهرزاد رو باور کردم.

[ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:45 ] [ ملودی ]
درباره وبلاگ

تو را برای ابد ترک می کنم ،مریم
چه حسن مطلع تلخی برای غم ،مریم

پکی عمیق به سیگار می زنم اما
تو نیستی که ببینی چه می کشم،مریم

برای آنکه تو را از تو بیشتر می خواست
چه سرنوشت بدی را زدی رقم ،مریم   
**************************

امکانات وب