|
شکلات کاکائویی : باجه نفرین رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
| ||
|
شوی لباس
برای دیدنن خانواده رفته بودم ولایت. عجب حالی میده بعد از مدتها به سرزمین پدری سری بزنی. وسطای روز بود که شهرزاد پیام داد خواهرم میخواد منو به عنوان مانکن ببره واسه شوی لباس تا لباسی که طراحی کرده رو من بپوشم... و این شد آغاز یک تنش پیچشی تا روز بعد که برگشتم به شهر محل کارم و شهرزادو دیدم، باهم سرد بودیم. بهش گفتم باهات شوخی کردم که نمی تونیم باهم باشیم. شهرزاد عادت داره وقتی ناراحت میشه و بعضش میگیره . ته دفترش شروع میکنه به نوشتن. من اونشب به زور دفتر ازش گرفتم و نوشته هاشو خوندم. فقط می تونم سکوت کنم... و شاید هم بشه گفت : شهرزاد رو باور کردم. [ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ] [ 16:45 ] [ ملودی ]
|
||
| [ طراحي : دراگون ] | ||