|
شکلات کاکائویی : باجه نفرین رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
| ||
|
می خواستم این چند روزه رو از دل شهرزاد در بیارم . باز هم طبق معمول همیشه خرید گل برام سخت بود. مشغول انجام امور محوله در خارج از اداره بودم که به شهرزاد زنگ زدم . تازه کلاسش تمام شده بود.
سرمو گرفتم بالا ... همون دکه گلفروشی قبلی جلوم سبز شد. با شهرزاد قرار گذاشتمو رفتم داخل. دو شاخه رز قرمز و صورتی برداشتم و دادم به خانم گلفروش ( که خودش پرورش دهنده گله) . مشغول تماشای گلها و دکور دکه بودمو دستورات لازمو می دادم. روبان می زنید ... لطفا یه قرمزشو ... چند لحظه ای چشمم رفت روی کارت پستالهای کوچولو... خانم لطفا یه دوست دارمو هم بذارید نکته جالب اینجا بود که خانم گلفروشی که توی این چند بار هیچوقت لبخند نمیزد اینبار یه لبخند خیلی ملایم روی لباش بود و وقتی گفتم چقد میشه ؟ ... گفت : شما فقط پول گل رو بدین !! جان ؟! بابا ای ول فهمیدی ماجرا عشقو عاشقیه ؟!! [ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲ ] [ 10:55 ] [ ملودی ]
|
||
| [ طراحي : دراگون ] | ||