|
شکلات کاکائویی : باجه نفرین رازیست آدمی که به سودای هیچ و پوچ روزی هزارمرتبه میمیرد تا زندگی کند!
| ||
|
اولین نمک پاش ما اولین روز این هفته رو با اشتیاق تمام منتظر دیدن شهرزاد بعد از 3 روز بودم. همینطور اونم مشتاق شنیدن گفتگوی من و پدر بود. حدود ساعت 6 همدیگرو دیدیم. یه انار بستنی خفن هم خریدم و مشغول خردنش بودیم که من ماجرا رو براش تعریف میکردم. وقتی رسیدم به اونجایی که به دستور پدر شماره خونه شهرزادو از خودش گرفتم ، خانم ناراحت شد که چرا اینطوری شمارمو گرفتی و... من هرچی سعی میکردم بهش بفهمونم که کار بدی انجام ندادم و شما خیلی حساسی، اثر نداشت. و شهرزاد خانم به شدت داشت روی اعصابم قدم میزد و به توضیحاتم می خندید. دعوامون شد و خواستم از ماشین پیاده شم که نذاشت. کمی توی ماشین سکوت کردیم ولی بازم آروم نشدم و پیاده شدم. و شهرزاد رو تنها گذاشتم. طول خیابون رو طی میکردمو منتظر بودم هر لحظه شهرزاد هم با ماشین برسه اما خبری نبود! حدس زدم داره گریه میکنه. وقتی رسیدم خونه بهم اس داد و بازم حرفای خیلی شکننده ای زدم یعنی در حد اینکه بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمت. می گم حکایت من شده حکایت همون ترانه سیاوش قمیشی. امشب برای شهرزاد شب سختی بود. البته توی ذوق من زده شد!! [ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ ] [ 22:58 ] [ ملودی ]
|
||
| [ طراحي : دراگون ] | ||